هفده سال پيش اگر از امروزم مي پرسيدند تنها امکاني که احتمال وقوعش را نمي دادم همين امروزم بود.ازدواج کرده باشم و بانوئي و آلمائي.
آنروزها مرگ را در همسايگي مي ديدم که اگر خود به ميهماني ام نمي آمد من بايد به پيشوازش مي رفتم. از بانو که پنهان نيست از شما چه پنهان روزهائي را سپري کردم با شوق ديدارش و شعف در آغوش کشيدنش. به دفعات سور و سات ميزباني اش را فراهم کردم اما هر بار اتفاقي، دوستي، مزه توتي ميمان ناخوانده ام مي شدند و من را در ميزباني ام ناکام باقي مي گذاردند.
رفاقت با پدرم و به ذائقه نشستن مزه برادري برادرانم، بعد ها باعث شد ميهمان کمتر سراغم را بگيرد.
بيماري پدرم و نياز به مراقبتش بعد تر ها دوستي ام را با ميهمان سست تر کرد و امدن بانو به زندگي ام آخرين ضربه کاري را به رابطه من و ميهمان وارد کرد.آلما پيوندم را به زندگي بيشتر کرد و امروز اگر از هفده سال قبلم بپرسيد با ابن بهت و حيرت به جايم مي گذاريد که آن علي رضا هم من بودم؟
زندگي شايدگاهي هيچ نداشته باشد، اما عشق دارد، دوست داشتن دارد، گل مريم دارد، برادر دارد،آلما دارد و مزه توت.
باقي بقايتان


