چند روزي ميشه که اين صفحه مطلب جديد رو باز مي کنم و چند خطي مي نويسم و هر چي رو که نوشتم پاک مي کنم وصفحه رو مي بندم و مي رم پي کارم مثل همون وقتائي که آلما مي گه: برو دنبال زندگيت، ميرم دنبال زندگيم. نمي دونم اصلن چرا بي خيال نمي شم اين نوشتنو، حداقلش اينه که ديگه عذاب وجداني تو کار نيست که : اي بابا چرا اينقدر بي کاري؟
البت کسي هم خدائيش کاري به کار ما نداره الا اين مريم بانوي عزيز که اونهم گهگداري زير لب يه چيزي در اين مورد مي گه و مي گذره.خود اين ننوشتنه يه جورائي ميشه سوهان روح و هي ميکشه به اعصاب ما.از يه طرف ديگه مي گم آخه بنويسم که چي بشه؟ از چي بنويسم که يه جورائي به تريج قباي کسي بر نخوره. کسي ناراحت نشه يه موقع و فکر کنه خداي نکرده ما قصد بر اندازي نرم و خشک و تر و نمي دونم چي و چي داريم.
چند وقتي هست که ديگه نوشتن آرومم نمي کنه که هيچ، حالمو بدتر هم مي کنه.حال بد هم که اينجا به وفور يافت ميشه، به قول بابام: تو هم به وقتي قاطي کردي که همه ديونه شدن.يه روزائي بود که بد حالي و دل درد( از هر دو نوعش، چه دل دردي که حاصل زياد خوردن بود و چاره اش گلاب به روتون برگشت مواد غذائي از اقصي نقاط بدن بوديا درد دل بالائي) واسه خودش کلاسي داشت و حالي ميداد. يه جورائي مثل اين ننه مرده ها مي گرفتي يه گوشه کز مي کردي و هي پشت هم دور و بريا مي اومدن و و مي رفتن و تو دلشون مي گفتن: ببين چه دردي مي کشه و صداش در نمياد. حالا فرقي نمي کرد تو توي اون لحظه به چي فکر ميکردي، مهم اين بود که اونا در مورد تو چي فکر مي کردن.اونموقع ها ميشد درد دل پائيني رو هم جاي درد دل بالائي جا بزني.
اما امروز اگه همه اون حالتهائي رو که ميشد باهاش يکسال از دست دوروبريا راحت باشي رو تو يه لحظه به خودت بگيري و همش از تو چشمات بزنه بيرون هم چاره کار يه لحظه نيست.به قول آلما بايد بريم دنبال زندگيمون.
اين روزها اگه از فشار دل دردهاي دو گانه اسهال هم بگيري، چاره کار دو تا ديفنوکسيلاته که بايد با هم بندازي بالا.هر دو تا دردتو آروم مي کنه، نگران نباش، فقط امتحان کن.
باقي بقايتان


