پائین روزنامه دیواری-یعنی اون گوشه پائین سمت چپ وقتی که می ایستید روبروش- نوشته بودم
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.
صبح از دفتر مدیر مدرسه خواستنم.راستش زیاد می رفتم اونجا هر روز هم به یک دلیل. یک روز برای دعوا با یک هم کلاسی یک روز برای خراب کردن بخاری نفتی یک روز به خاطر حاضر جوابی یک روز به خاطر کم محلی به سوال ناظم یک روز به دلیل تاخیر یک روز به دلیل دو ساعت نشستن جلوی در مدرسه- تا ساعت هفت بشه و در رو باز کنن یک روز به خاطر شکستن شیشه با توپ بسکتبال یک رو ز به خاطر شکستن شیشه اما اینبار با لگد یک روز به خاطر گل یا پوچ بازی کردن تو زنگ طولانی-یک ساعت و نیم بود به خدا-نماز یک روز به خاطر یک روز به خاطر یک روز به خاطر...
اما اونروز رو می دونستم کاری نکردم همه دفعه های قبلیش رو می دونستم چرا باید برم اما اونروز رو
سابقه نداشت اول وقت برم دفتر چون به قول بچه ها همیشه یه دو ساعتی طول می کشید تا موتورم گرم بشه و از ریپ زدن بیام بیرون.
چشم بسته راه دفتر رو پیدا می کردم از جلوی سکوی آبخوری ۱۸ قدم که می رفتی سه تا پله بود بعدش ۶ قدم و می پیچیدی سمت راست روبروت دفتر بود اما باید شش قدم مورچه ای هم ور می داشتی حالا دستت رو که دراز می کردی می تونستی چند تا تقه به در بزنی و بعد صدای آقای مدیر که همیشه می گفت: ها چیه؟
بفرمائید آقای چوبکی.
شما با من کار داشتید؟
بله پسرم این جمله روی روزنامه دیواری رو شما نوشتی؟
آقا به خدا از قصد نبود همین جوری گفتم یه چیزی بنویسم به بچه ها هم گفته بودم.
پسرم تو که اینقدر قشنگ می نویسی چرا از این استعداد خدادایت استفاده نمی کنی من فکر می کنم تو می تونی یه نویسنده خوب بشی.
مطمئنن از استعدادم تو خط نمی گفت چون به قول بچه ها اگه یه مورچه رو می نداختی تو ظرف جوهر و بعد ولش می کردی رو کاغذ از من خوبتر می نوشت تازه این غیر از زاویه ۴۵ درجه ای بود که خط من با افق می ساخت.فکر کنم دلش به حالم سوخت که نذاشت بیشتر تو خماری بمونم چون گفت: اینهمه استعداد رو من تو این سی سال خدمتم ندیدم کسی داشته باشه البته اونموقع ها که تو مشهد معلم بودم یه شاگرد داشتم که اسمش مزینانی بود بهش می گفتن شریعتی اون یه خورده شبیه تو بود و یه چیزائی می نوشت بدک نبود اما به پای تو نمی رسید تو این جملت یه حس و حال عجیبی بود
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.
حالا راستشو بگو همینجوری خواستی یه چیزی بنویسی یا بهش فکر هم کرده بودی
گفتم: آقا بعضی وقتا به ما الهام می شه همینجوری یه صداهائی می شنویم تازه فقط بعضیاشو یادمون می مونه.
آقای مدیر فکر کنم همون حالی رو داشت که نیوتن از کشف جاذبه زمین پیدا کرده بود گفت: پسرم تو یه استعداد خاصی سعی کن بیشتر حواستو جمع کنی از دست نده این حالتو.
از اون روز به بعد من همیشه ساعت ۵ می رفتم تو بالکن خونمون آخه همون موقع ها بود که دختر همسایون بلند بلند شعر می خوتد.


