تبليغاتX
آريو برزن - مجتبا و طناب

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت

مکان: زندان مرکزی آمل

قدمهای مجتبا، لرزان.چشمهای پدرش، گریان. مادرش طاقت نداشت، آمدن را.

شب قبل، زیر هشت، انفرادی.فهمیده بود که آخر خط است( کاش می شد مثل آخر خط های اتوبوس، پیاده شد و از ایستگاه آنطرف دوباره سوار شد، کاش میشد این اتوبوس، مسیر دور شهر داشت).طاقت دیدن التماس های پدر را نداشت و طاقت مردن را بیشتر.زیر بغل هایش را گرفته بودند، می رفت یا می بردندش؟فرقی نمی کرد.تا پایه و طناب، چند قدمی بیشتر نبود، اگر می بردندش، شاید این چند قدم بیشتر طول می کشید، ردیف ایستاده بودند، نماینده دادستان، قاضی، وکیل اش، ولی دم. رضایت، بی رضایت، تا قاتل داشم رو بالای دار نبینم، این جیگرم خنک نمیشه.چیزی نمانده بود به خنک شدنش.حرف آخر، حاجی بچه هام، پدری کن.

چرا زده بود؟ حالا دیگر نمی دانست. زبری طناب، زیر چانه.

زمان: یک شنبه دوازدهم فروردین ماه سال هفتاد و دو

مکان: روستای علی آباد از توابع محمود آباد

من و مجید و امیر کوزت عید را هوار شده بودیم خانه خاله مجید، یک خانه روستائی، آن سالها کیوی هنوز تازه بود، و ما، تازه جوان شده بودیم.مجتبا، پسر خاله کوچک مجید بود، و همسن و سال ما.زن هم داشت.عکس با مارها که تا چند سال سند شجاعت ما بود پیش بچه های محل را از او داشتیم، مارها را گرفته بود و کشته بود و داده بود دست ما، و ما شجاع ترین شجاع ها، با دست چپ مار مرده را گرفته بودیم نیم متر دورتر از خودمان که مبادا هفت جان باشند. سی سنگان و نور را با هم گشته بودیم.سیگارهای کش رفته از پدرش را هم، با هم کشیده بودیم.

زمان: بین سالهای هفتاد و دو تا هشتاد و چهار

مکان: همه جا، از نور و محمود آباد تا تهران و نارمک و هر کجا

من: مجید مجتبا چطوره؟

مجید: ولش کن، لات شده واسه خودش.گنده محله.

داد و بیداد و چاقو کشی شده بود خوراک روزانه اش.

مجید: مجتبا یکی رو کشته، سر جای پارک. یارو یکی از گنده لات های آمل بود. همه از دستش ذله.

و مجتبا محل را از دست دو عوضی نجات داده بود، خودش و یارو.

زمان: بین سالهای هشتاد و چهار تا هشتادو هفت

مکان: زندان آمل

خیلی زده بودن برای رضایت، این شش ماه آخر زن و همسر یارو رضایت داده بودند اما برادرش نه.چقدر سخت است جای دیگری بودن. رضایت به حرف آسان است.مجید سه بار اجرای حکم را به تاخیر انداخته بود، سر جمع، یک سال.اما دیگر راهی نبود، جز رضایت.

زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت

مکان: از انفرادی شب آخر تا پای چوبه دار

افتان و خیزان یعنی همین، یک قدم به جلو و خالی شدن زیر زانو، جوری که اگر زیر بازویت را نگرفته باشند، دراز به دراز افتادن را به راحتی معنی می کردی.لخ لخ دمپائی روی سنگفرش، چند قدم تا به حال رفته بودی، شمارش معکوس هم یعنی همین، شماره قدمهائی که به انتها می رسند.روی صندلی که می رسی، می رسی که نه می رسانندت، دیگر شماره قدمهائی که به انتها رسیده اند چه معنی دارد.آخرین نگاه، با خواهش و ترس و قدمهای مردی که تو برادرش را گرفته ای، انگار قدمهایش تازه به شمارش افتاده اند، محکم می آید، و صدایش: حالا دیگر خودت می دانی و خدایت.

هفت دقیقه جان کندن زیر طناب دار، به حرف آسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .