تبليغاتX
آريو برزن - چه برفی می بارد اینجا

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

وسط این برف فقط راه رفتن می چسبد و بس 

پس پیشنهاد مریم بانو را بر سر چشم گذاشتم و همراهش شدم .دوستان میدانند که ما اینجور مواقع مشکل کوچکی داریم آلما خانوم جان نام. چاره اش را در این دیدیم که به جای راه رفتن در زیر برف به جایی برویم که برف را دیده توانیم. آخر برف ساعت یازده شب و آنهم در حالیکه آلمایمان در خواب ناز به سر برده و ما دو تن ذوق زده برف راه دیگری در پیش پایمان نگذاشت جز اینکه از خانه راه به بالکن بریم و با حسرت به مردمانی بنگریم که زیر برف قدم زنان بودند و گاه هم دوان. این فین فین بینی هم حاصل همین یکساعت است که در بالکن نشسته بودیم. تو که آمدیم نوک دماغمان سرخ بود همچون لپ آن دخترکان دبستانی که در تبریز دیده بودم. آلبالو خشکه های بانو هم که جای خود فقط شستنشان را فراموش کرده بود که با رفع این ایراد ازشان دیگر خوردنمان نیامدو بازگشتیم. آی که این سیگار کشیدن در حالی که دیگران زیر برفند و تو فقط نگاه حسرت بارت به دنبالشان است هم حالی نمی دهد. سرویسمان هم که به راه بود با یکی یک لیوان نسکافه رفتیم و و ادامه تی تاب و چای و آلبالو ها را هم که گفته بودم. فلسفه در کردنمان هم آمده بود شدید. فقط زیر برف میشود لذت زیر برف بودن را درک کرد و گرنه چه حاصل که در اطاق گرم باشی و برف را از پشت پنجره به نظاره بنشینی. بماند که آنانی هم که از پشت پنجره به برف می نگرند به خریت ما می خندند که دیوانه ها را ببین: انگار عروسی ننه بزرگشان است. می خواهم داد بزنم که بله وقتی برف می آید: انگار کنید عروسی ننه جانمان است آنهم با یک شوهر پولدار. از پدر کلانمان که خیری ندیدیم.اینجا روی بالکن ما فرودگاه مهر آباد را رصد می شود کردن. و امشب چه زیبا بود وقتی در یکساعت نشستن ما بر بالکن هیچ هواپیمایی بر زمین سلام نکرد. و ما ترسان که در این سیاهی  که برف سفید گذاشتن  نمی تواند کرد دیدن را هواپیمایی راه فرود را بر بالکن ما نگیرد؟

زبان این پست را بر بزرگی خودتان تاب بیاورید که این روزها کتاب از یاد رفتن دوست عزیز افغانی ام محمد حسین محمدی را در دستهایم دارم.

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:36  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .