وسط این برف فقط راه رفتن می چسبد و بس
پس پیشنهاد مریم بانو را بر سر چشم گذاشتم و همراهش شدم .دوستان میدانند که ما اینجور مواقع مشکل کوچکی داریم آلما خانوم جان نام. چاره اش را در این دیدیم که به جای راه رفتن در زیر برف به جایی برویم که برف را دیده توانیم. آخر برف ساعت یازده شب و آنهم در حالیکه آلمایمان در خواب ناز به سر برده و ما دو تن ذوق زده برف راه دیگری در پیش پایمان نگذاشت جز اینکه از خانه راه به بالکن بریم و با حسرت به مردمانی بنگریم که زیر برف قدم زنان بودند و گاه هم دوان. این فین فین بینی هم حاصل همین یکساعت است که در بالکن نشسته بودیم. تو که آمدیم نوک دماغمان سرخ بود همچون لپ آن دخترکان دبستانی که در تبریز دیده بودم. آلبالو خشکه های بانو هم که جای خود فقط شستنشان را فراموش کرده بود که با رفع این ایراد ازشان دیگر خوردنمان نیامدو بازگشتیم. آی که این سیگار کشیدن در حالی که دیگران زیر برفند و تو فقط نگاه حسرت بارت به دنبالشان است هم حالی نمی دهد. سرویسمان هم که به راه بود با یکی یک لیوان نسکافه رفتیم و و ادامه تی تاب و چای و آلبالو ها را هم که گفته بودم. فلسفه در کردنمان هم آمده بود شدید. فقط زیر برف میشود لذت زیر برف بودن را درک کرد و گرنه چه حاصل که در اطاق گرم باشی و برف را از پشت پنجره به نظاره بنشینی. بماند که آنانی هم که از پشت پنجره به برف می نگرند به خریت ما می خندند که دیوانه ها را ببین: انگار عروسی ننه بزرگشان است. می خواهم داد بزنم که بله وقتی برف می آید: انگار کنید عروسی ننه جانمان است آنهم با یک شوهر پولدار. از پدر کلانمان که خیری ندیدیم.اینجا روی بالکن ما فرودگاه مهر آباد را رصد می شود کردن. و امشب چه زیبا بود وقتی در یکساعت نشستن ما بر بالکن هیچ هواپیمایی بر زمین سلام نکرد. و ما ترسان که در این سیاهی که برف سفید گذاشتن نمی تواند کرد دیدن را هواپیمایی راه فرود را بر بالکن ما نگیرد؟
زبان این پست را بر بزرگی خودتان تاب بیاورید که این روزها کتاب از یاد رفتن دوست عزیز افغانی ام محمد حسین محمدی را در دستهایم دارم.
باقی بقایتان


