میدانم که رسم نیست همینجوری یکی برود، بی خبر.
میدانم که دلواسی یعنی چه.
میدانم
می دانم
میدانم.
اما چه کنم که غیبت صغرا و کبرا شده جزء تفکیک ناپذیر زندگی ام. همیشه وقتی مشکلات کوچک و بزرگ به سراغم آمده اند، چاروقم را پا کرده ام و زده ام به دلشان، حالا چرا فقط چاروقم را پا کرده ام خودش داستان دارد که بماند، در آن زمان که درگیرم، گذر زمان را کم درک می کنم، شاید هم خودم را می زنم به نفهمی، میدانید راستش چیست؟ نمی خواهم دردم را هوار کنم روی سر دیگری، حالا این دیگری می خواهد مریم بانو باشد که از هر نظر دیگری نیست، خواه هر کس و نا کس دیگر، بدبختانه آموخته شده ام که دردم مال خودم است و شادیم مال همه،
معذرت خواستن را بلدم، خوب هم بلدم.
معذرت می خواهم از این بدون خبر رفتن، اما قول نمی دهم که بار دیگر نروم، شرمنده.
باقی بقایتان

