سلام
بعضی وقتها دلم می خواهد زیاد حرف بزنم آنقدر که بترکانم ذهن طرف مقابلم را و به قول دوست عزیز عملیم سعید ش، کاری هم نداشته باشم که مخ طرف مقابلم می کشد یا نه، دلم هم نمی خواهد خودم را با مسائل پیش پا افتاده ای مثل ظرفیت طرف در گیر کنم، گازش را بگیرم و ... .
اگر احتیاج پیدا کردید به موردی جهت ازدیاد عصبانیت، اینجا را فراموش نکنید، گارانتی می دهم بی بهره بر نگردید، البته تا یکشنبه ۱/۷/۸۶ اینطرفها پیدایتان نشود که خبری نیست، آخر این هفته و شنبه هفته بعد امتحان دارم.
زین پس اینجا تبدیل می شود به ماترکم که از همین جا کلیه حقوق مادی و معنوی اش را دودستی تقدیم می کنم به مریم بانوی عزیز که شما تا چند وقت دیگر آموخته می شوید چه نازنینی است که مرا تحمل می کند و دوستم هم دارد(این دوست داشتنش را من آموخته شده ام که اگر نبود تا به حال چند باری بنده را پوکانده بودند).و از ایشان می خواهم از درآمد این محل برایم یک زیارت گاه بسازند، تا شاید بعد از مرگم این مردمان بفهمند چه بزرگی را نشناخته از دست داده اند.
تا چند وقت دیگر اینجا تبدیل می شود به فوران گاه عصبانیت شما که اگر ته مانده جربزه ای برایتان باقی مانده باشد یا خودتان را خلاص می کنید ودر دیگر حالت، ترتیب باقی مانده عمر من را می دهید و هر چه خاک من است را بقای عمر مریم بانو و آلما خانوم جانمان می کنید.
شاید هم اصلن از این خبرها نباشد و اینجا بشود یک تفرج گاه، بخندانتان و زندگی را به کامتان شیرین کند، هر کسی از ظن خود یار من میشود(مولوی هم همین را گفته بود دیگر نه؟).
چرا زور الکی می زنم، تا چند وقت دیگر معلوم می شود اینجا قرار است چه غلطی بکنم. بعدن صحبت می کنیم.
باقی بقایتان