تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

آن قدیم ترها که

هنوز مریم بانوئی نبود

چاره هر دلتنگی

غیبت صغرائی بود  که پیش  می آمد به وفور

و این روزها که

شب شبه کوله بارم خستگی ام را

بانو و آلما

بر میدارند و به جایش عشق می پاشند به سر و رویم

به کدام بهانه میشود

نبود؟

باقی بقایتان

 

پاورقی

از دست این کی برد که همیشه با شیفت و تی ویرگول میزد و این روزها نمی زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 7:42  توسط عليرضا   | 

 

بانو

ممنونم از تمام محبت هايت، گذشت هايت و مهرباني هايت در تمام اين سالها، که اگر نبودي، شايد امروز، منهم نيودم.

امروز چهاردهم دي، خانواده ما وارد هشتمين سالش مي شود.و اين تداوم را مديون تو ايم. 

پسر گامبو و دختر شيطان اين خانواده هر چه دارند را مديون دختر درسخوانشانند.

جانم فدايت و باقي بقايت

پا ورقي

۱-براي من هر روز شادي بزرگي است که هستند و نيرو مي گيرم ازشان.

۲-پسر گامبو، منم و دختر شيطان آلما، دختر درسخوانمان هم که مريم بانوست و تمام اين القاب، هديه آلما خانوم جانمان است به خانواده.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:23  توسط عليرضا   | 

 

چند روزي ميشه که اين صفحه مطلب جديد رو باز مي کنم و چند خطي مي نويسم و هر چي رو که نوشتم پاک مي کنم وصفحه رو مي بندم و مي رم پي کارم مثل همون وقتائي که آلما مي گه: برو دنبال زندگيت، ميرم دنبال زندگيم. نمي دونم اصلن چرا بي خيال نمي شم اين نوشتنو، حداقلش اينه که ديگه عذاب وجداني تو کار نيست که : اي بابا چرا اينقدر بي کاري؟

البت کسي هم خدائيش کاري به کار ما نداره الا اين مريم بانوي عزيز که اونهم گهگداري زير لب يه چيزي در اين مورد مي گه و مي گذره.خود اين ننوشتنه يه جورائي ميشه سوهان روح و هي ميکشه به اعصاب ما.از يه طرف ديگه مي گم آخه بنويسم که چي بشه؟ از چي بنويسم که يه جورائي به تريج قباي کسي بر نخوره. کسي ناراحت نشه يه موقع و فکر کنه خداي نکرده ما قصد بر اندازي نرم و خشک و تر و نمي دونم چي و چي داريم.

چند وقتي هست که ديگه نوشتن آرومم نمي کنه که هيچ، حالمو بدتر هم مي کنه.حال بد هم که اينجا به وفور يافت ميشه، به قول بابام: تو هم به وقتي قاطي کردي که همه ديونه شدن.يه روزائي بود که بد حالي و دل درد( از هر دو نوعش، چه دل دردي که حاصل زياد خوردن بود و چاره اش گلاب به روتون برگشت مواد غذائي از اقصي نقاط بدن بوديا درد دل بالائي) واسه خودش کلاسي داشت و حالي ميداد. يه جورائي مثل اين ننه مرده ها مي گرفتي يه گوشه کز مي کردي و هي پشت هم دور و بريا مي اومدن و  و مي رفتن و تو دلشون مي گفتن: ببين چه دردي مي کشه و صداش در نمياد. حالا فرقي نمي کرد تو توي اون لحظه به چي فکر ميکردي، مهم اين بود که اونا در مورد تو چي فکر مي کردن.اونموقع ها ميشد درد دل پائيني رو هم جاي درد دل بالائي جا بزني.

اما امروز اگه همه اون حالتهائي رو که ميشد باهاش يکسال از دست دوروبريا راحت باشي رو تو يه لحظه به خودت بگيري و همش از تو چشمات بزنه بيرون هم چاره کار يه لحظه نيست.به قول آلما بايد بريم دنبال زندگيمون.

اين روزها اگه از فشار دل دردهاي دو گانه اسهال هم بگيري، چاره کار دو تا ديفنوکسيلاته که بايد با هم بندازي بالا.هر دو تا دردتو آروم مي کنه، نگران نباش، فقط امتحان کن.

باقي بقايتان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:30  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .