تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

 مادر بزرگم نان مي پخت، تنوري داشت در حياط خانه اش و نان مي پخت، چقدر هم خوشمزه بود، خودش مي گفت: نان خلفا( به ضم خ). هميشه اول تنورش را گرم مي کرد، گرم هم شايد نه، داغ. و در جواب من که چرا اينهمه اصرار بر داغ بودن تنور دارد، مي گفت: تنور که داغ نباشد، نان را نگه نمي دارد.

سالهاست که مادر بزرگم ديگر نان نمي پزد، تنورش ديگر داغ نيست، داغ هم نمي شود انگار، تنور بي هيمه داغ نمي شود.

پس فردا تنور داغ مي خواهند، من هيمه اين تنور نخواهم بود،

شما چه طور؟

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:18  توسط عليرضا   | 

 

این سلام بالا بدجور بوی شرمندگی میده. ادامه اش ندم بهتره، تو خود حدیث مفصل بخوان از این ...

اما بعد

من می فهمم جبر یعنی چه.رنگش را ، بویش را، جنسش را ، همه را آموخته شده ام. و می دانم که شما هم. جبر محیط را می شناسم، خوب هم می شناسم، از بدو تولد کانالیزه شدن را هم بلدم( که این برای هر فرهنگ و هر قوم و هر نزاد و هر ... ، رنگ و بوی خودش را دارد، اما کانالیزه شدنش همه جا به یک صورت انجام می شود، حالا گیرم کمی کم و زیاد، چه توفیری دارد؟)خانواده بعد دوستان قبل از مدرسه، بعد تر مدرسه، بعد بعد تر، دوستان بیرون از مدرسه، بعد تر بعد دانشگاه و جامعه و ... و ... و ...

همه جا جبر خودش را به زمخت ترین و گل درشت ترین حالتهای ممکن هوار می کند روی سرمان، چپ می پیچی، جبر. راست بپیچی، جبر. بنشینی جبر، بلند شوی جبر، حتی حالتهای نشستن و بلند شدنت هم جبری است، جبری بر پایه آموزش هائی که دیده ای، اصلن خود این آموزش دیدن هایت هم جبری است، مهربانی کردن را هم به جبر می آموزی و تنفر را هم، عاشقی؟ اینهم نشانی از جبر دارد، عاشق چه کسی می شوی؟ در این هم جبری نهفته است.سحر خیزی؟ به جبر آموخته شده ای، تنبلی؟ صادقی؟ ریا کاری؟ خار خاسک داری؟ بیماری ارثی داری؟ صبحانه نان و پنیر یا کره و مربا؟ چای یا قهوه؟ کدام رنگ را دوست داری؟ ورزشکاری؟اهل بخیه ای؟ عمل داری؟ در کادر جبرها گیر می کنی، خودت را به چپ و راست می زنی، جبر. قصر در رفتن ممکن نیست، چرا؟ جبر.

این روانشناسان امروزی هم که دلشان خوش است، شخصیت هر انسان بین دو تا پنج سالگی و در خانواده شکل می گیرد. خب بگیرد، از همان بچه گی جبر آوار است روی سرمان.بشین، پاشو، دست نزن، بخور، نخور، برو ، نرو، بترس. یزرگتر که می شوی، جبر های تازه و نو، مثل این ویروسها و میکروبها دائمن هم در حال جهشند، اگر جهش هم نیابند، باز هم مفری نیست و ما گرفتارش خواهیم بود.حوصله ادامه دادنش را هم ندارم، میدانم که این بی حوصلگی هم از جائی در شخصیت من وارد شده و برایش آموزش دیده ام. دلتان خون است ؟ می دانم و این هم جبری است، جبر در جبر و راه فرارش؟ یک جبر جدید، جدید نه به معنای نو، جبرهای ما نو نیستند، اما برای آنکه گرفتارش می شود، شاید تازه باشد.

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .