تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

ببينيد اینجا را.

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:32  توسط عليرضا   | 

 

آب سرده؟ فشارش زياده؟ کي گفته حتمن بايد رد شي، برگرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:38  توسط عليرضا   | 

 

سابقه دار بودن هميشه خوب است، حتا سابقه زندان، اين آخري را از هر که محيط زندان را ديده بپرسيد ، جوابتان را مي دهد. سابقه دار روي زمين نمي خوابد، بهترين بند هاي زندان از آن سابقه داران است و بهترين غذاها، احترام سابقه دار ها هم بيشتر است ، بماند،
پارسال که بازي يلدا شروع شد من تازه کار بودم در وادي وبلاگ نويسي و در نتيجه هر چه نشستم تا کسي دعوتم کند، نشد، اما امسال از چپ و راست دعوت مي شوم به بازي.
افسانه عزيز دعوتم کرده به بازي ترسهاي کودکي، ترسهائي که براي من بازي نيست، ميراث شومي است که در کوله ام کشيده ام تا امروز.
1- برزو
ماست فروش دوره گرد و شيرين عقل روستاي عينک( بين رشت و فومن)
مي گفتند روي سرش شاخ دارد و بچه هائي را که اذيت کنند با خودش مي برد، تمام شب هائي را که خانه دختر خاله ام بودم از ترسش ساعت هشت خوابيدم.
2- چاه توالت و ايضان سوراخ هواکش هائي که خالي بودند
مي ترسيدم مار از چاه توالت بزند بيرون و نيشم بزند و هوا کش هم هم چنين.
3- مار
هميشه از مار مثل سگ مي ترسيدم
4- پدرم
تا نوجواني ام از پدرم مثل مار مي ترسيدم.اين شايد تنها ترسي بود که تبديل شد به رفاقت از وقتي که شناختمش.
5- بدون دوست ماندن
باجها ئي داده ام که نپرس
6- نتيجه امتحانات
جزو شاگرد درس خوان هاي مدرسه بودم، اما هميشه ترس از گرفتن نتيجه امتحانات با من بود، ترس از نتيجه نگرفتن، ترس از تجديدي.
7- جن و تمام نا شناخته ها
8- بلندي- تنهائي
9- پاي تخته درس جواب دادن
10-مورد قبول قرار نگرفتن در جمع
براي اين يکي چاره اي پيدا کرده بودم، موافقت با نظرات جمع
11- جنگ،
احتباجي به توضيح دارد؟
12- دعوا و زد و خورد
13- از همين عدد سيزده هم خيلي اوقات ترسيده ام.

فکر مي کنم آنکه اين بازي را شروع کرده هيچ قصدي جز ضايع کردن من نداشته، بس است ديگر برادر، خودمان را مسخره خاص و عام کرديم رفت.

البته اين بازي يک حسن شخصي براي من داشت، بيشتر شناختيم اين بانويمان را. خدا وکيلي شبيه يم به هم. البته مورد چهارم ترسهايشان را چون آنروزها نبوديم، فقط يک ترس براي خودشان حساب کنيد.
باقي بقايتان
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:13  توسط عليرضا   | 

 

گند زدي به پل هاي پشت سرت؟ بزن تو رودخونه و برگرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32  توسط عليرضا   | 

 

برو، به پل هاي پشت سرت هم گند بزن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:27  توسط عليرضا   | 

 

يک فيلتر شکن قوي سراغ نداريد خودم را ببينم؟
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط عليرضا   | 

 



آمريکا آمريکا ما داريم ميائيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:8  توسط عليرضا   | 

 

چگونه گفتن را تو به من بياموز ، کپي رايتش با خودت.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:21  توسط عليرضا   | 

 

وزير محترم ارشاد مي فرمايند:

شعرهاي فروغ فرخزاد را مي توان طبقه بندي کرد، بعضي هايشان را ميتوان عرضه کرد، بعضي ديگر را نه.

چاپ و توزيع کتابهاي کريشنا مورتي عقبه دارد،اين را شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي گويد.

ما به ناشران اعلام کرده بوديم چه کتابهائي را مي توانند به نمايشگاه بياورند، در مورد کتابهاي چاپ شده در سالهاي پيش محدوديت وجود دارد.

قاعده را ما براي انتشاراتي ها روشن کرده ايم و اگر از قاعده خارج نشوند، کتابي جمع آوري نخواهد شد.

در مورد کپي رايت، خوشبختانه ما فتوا را آماده داريم، نيروي انتظامي هم اعلام آمادگي کرده، قوه قضائيه هم آماده است براي برخورد با متخلفين، تنها مشکل مان، نداشتن قانون در اين مورد است که انشاءالله به زودي حل مي شود.

باور کنيد خيلي سعي کردم،از متن بالا مقاله اي، داستاني ، رماني، ... در بياورم، نشد، همينجوري بخوانيدش.

 

باقي بقايتان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:6  توسط عليرضا   | 

 

به گفته رئيس مرکز 110 پليس، بيشترين دزدي اتوموبيل بين ساعت ده تا دوازده صبح انجام مي شود. ايشان خواهش کرده اند ، در اين ساعت ها و البته در باقي ساعتها طبعن، بيشتر مواظب اتوموبيل هايتان باشيد و آنها را به ، دزد گير، قفل فرمان، قفل پدال، سوئيچ مخفي، زنچير چرخ، يک آدم قلدر که در تمام طول روز و شب مواظب اتوموبيلتان باشد، مجهز کنيد.
با وجود همه اينها نمي دانم اين وسط نقش نيروي انتظامي چيست.
البته يک کمش را مي دانم که وظيفه اصلي اش مبارزه با بد حجابي و براندازان نرم مي باشد.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:58  توسط عليرضا   | 

 

خوشحال شدم از اعلام نتايج جشنواره روزي روزگاري، به خاطر دو دوست، به خاطر آذردخت بهرامي( و همسر محترمشان محمد تقوي) و مرتضا کربلائي لو.
شب هاي چهارشنبه آذردخت بهرامي را بسيار دوست دارم، زني با چکمه هاي ساق بلند سبز مرتضا را هم.
ظرفيت داستان گوئي هر دو عزيز را بسيار فراتر از مجموعه هاي چاپ شده اشان مي دانم. اگر کمي از طنز جاري بر زبان آذر دخت بهرامي در داستان هايش ساري شود با طنز پردازي در اين ژانر رو به رو خواهيم شد که طنازي ها خواهد کرد.
بيشتر بگويم به ورطه خاطره نويسي خواهم افتاد، که نمي پسندمش.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:36  توسط عليرضا   | 

 

جايزه نداديد که نداديد، فداي سرم، مگه من عشق جايزه دارم، هر کسي از ننه اش قهر مي کنه ، ميره واسه خودش جايزه ادبي راه مي اندازه، امسال فقط کتاب من بود که ارزش جايزه گرفتن داشته، به اين بابا کاشي کاره هم هيچ ربطي نداره که ما هم مي کشيم بريم واسه خودمون جايزه راه بندازيم يا نه، همه گفتن فقط من بايد جايزه مي گرفتم، شونصد ساله که يه گروه ادبي دارم، همه بچه هاشو خودم بزرگ کردم، داستاناشونو ميدن من نظر بدم، همشون گفتن امسال فقط کتاب شما، رو دست داستانهاي من نيومده، اينو همه مي دونن، قحطي داور بود اينارو اورديد؟ اينا اصلن چشم ندارن منو ببينن، جايزه هارو دادن به دوروبري هاي خودشون، ايها الناس، اينا ارث باباي منرو دادن به بقيه، تازه شانس اوردن که من اينائي رو که جايزه گرفتن مي شناسم، وگرنه ....

امروز ساعت پنج بعد از ظهر در خانه هنرمندان نتايج مسابقه روزي روزگاري اعلام مي شود. از بين کانديد ها ، مرتضا کربلائي لو و آذر بهرامي را مي شناسم، اين دو تا اهل اين چند خط بالا نيستند، اين را مي دانم، انشاءالله که بقيه هم نباشند.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:32  توسط عليرضا   | 

 

حسين پور ستار عزيز دعوتم کرده به آرزو کردن، آرزو کردن و از آن نوعش که امکان برآورده شدن هم نداشته باشد البته، کسب و کار من و هم نسلانم است، آنجا که بايد، زندگي را مي آموختيم، فقط آرزو کردنش را يادمان دادند، به جاي سختکوشي براي رسيدن به همه آنچه مي خواهيم، راهي کوتاهتر بود، همان را يادمان دادند، چشمانت را ببند و انگار کن، انگار کن رسيده اي، حالا چه طعمي دارد؟ و ما نياموخته سختي هاي راه را ، انگار مي کرديم که رسيده ايم، و چون رسيده بوديم، و اين باورمان شده بود،( چون هر روزمان را براي فرار از سختي هائي که برايمان مي ساختند، به انگار مي گذرانديم،) ديگر تمناي رسيدنمان نبود.

1-درد دلها بماند براي وقت نيامده بعد که آرزو مي کنم دير نباشد.

2- خيلي بچه که بودم، عاشق نگاه کردن به دستهاي شاگرد نانوائي بربري محلمان بودم، اينکه خميرها را ورز مي داد و مي کوبيد و گردشان مي کرد، دلم را مي برد، نمي دانم آرزو کردم شاگرد نانوائي بشوم يا نه، اما اين حس را براي دوستي تعريف کردم،
گفت: خاک تو سرت بابا، من دلم مي خواست شاه بشم شدم اين، تو ديگه چي مي خواي بشي.

3-جهاني پر از امنيت، پر از برابري، پر از شادي، پر از دوستي، پر از دوست، پر از دوست داشتن، پر از مهرباني، پر از مهربان، پر از عدل، پر از عادل، پر از .........................( حالا شما آرزوهايتان را در نقطه چين بگذاريد)

4- کاش آدم نخستين من بودم،

5- اگر آدم نخستين من بودم، از خدا مي خواستم، مريم بانو را همسرم گرداند، و از آنجا که مريم بانو بدون مشورت با ما کاري نمي کرد، ميوه ممنوعه را نمي خورد و ما و البته همه شما، همين الان در بهشت زندگي مي کرديم.

6- خدايا، هر چي درد و بلاست از سر مريم بانو و سيب عزيزم بردار و به من بده، خودم مي دونم تو سر کي بکوبمش.

باور کنيد توانائي اين را دارم که تا هر وقت که شما بخواهيد، آرزو کنم، آموخته شده ي آرزويم.
اما باشد تا بعد

اگر قرار به دعوت عام باشد که ، هر کي دلش خواست، شروع کنه بسم الله.
و در صورت دعوت خاص، دعوت مي کنم از آلما خانوم جان، آناهيتا، ناز خاتون ، بهار و افسانه
باقي بقايتان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:13  توسط عليرضا   | 

 

دو روز ديگر، بزرگترين اتفاق سال براي جماعت عزيز خوره کتاب کليد مي خورد، ده روز وقت داريد تا عطشتان و خماري تان را درمان کنيد، مطمئنم لذت ديدن آنهمه کتاب ، لذتي نيست که اين جماعت از دست بدهند.
سر زدن از اين غرفه به آن غرفه، از اين سالن به آن سالن آنهم در حالي که دارند زير بار سنگين کتابهائي که خريده اند و گز گز کف پايشان تلف مي شوند، فصل مشترک تمام اين خوره هاي عزيز است.
پارسال را از دست داديم، من و مريم بانو را مي گويم، تنبيهي خود خواسته داشتيم، کتابهاي دو سال پيشمان انبار شده بود و نخوانده مانده بود کنج کتابخانه، بيچاره ها جوري نگاهمان مي کردند که شايد ما از رو برويم، ما از رو نرفتيم، آنها هم همچنان نگاهمان مي کنند.در طول دوران در راه بودن آلما و اين يک سال و چند ماه به جمع آمدنش،( خدا پدر مادر آلما را بيامرزد که با آمدنش شد توجيه تمام کم کاري ها ما)نخواندن تمام کاري بود که ما به تمامي انجامش مي داديم. البته نخريدن و نخواندن.
امسال را اما،
مي رويم و نشئگي را همپاي تمام اين جماعت خوره سرازير مي کنيم در وجودمان، باور کنيد خريدن و نخواندن هم براي خودش کاريست.
باور کنيد نعمتي است همراه داشتن بانوئي که تمام طلا فروشي هاي اين شهر نتوانسته باشند، اندکي پاگيرش کنند و تو ببيني سر خوشي اش را در هر نظر که مي اندازد بر پيشخوان هائي که گسترده شده اند برابرش.
شايد ديگر از دست ندهيم اين لذت سالانه را،
شايد شما را هم ديديم،
آنجا هر نگاه گرم را به يک سلام مهمان مي کنيم.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:55  توسط عليرضا   | 

 

مثل اين شاگرد تنبل ها که موقع درس پرسيدن معلم خودشان را پشت نفر جلوئي قايم مي کنند، خودم را قايم مي کنم پس پشت هر آنچه که مخفي ام کند، مخفي ام کند از خودم ، از خودي که هر از چندي سرک مي کشد، گردن مي کشد و خودي نشان مي دهد، خودي که مي خواهد خودم باشم، خود خودم، و من خيلي وقت است که خود خودم نيستم، محافظه کار شده ام، اهل مصلحت انديشي شده ام، خود خودم ، هوار مي زند، فرياد مي کشد، و تنها حسنش اين است، که تا من ( همين مني که مصلحت انديش شده است) نخواهم، ناله اش حتا به گوش آنکس که همراه است و همپا ، نخواهد رسيد.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:2  توسط عليرضا   | 

 

يعقوب ياد علي چهار روز بعد از رسانه اي شدن خبر بازداشتش، امروز آزاد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:14  توسط عليرضا   | 

 

چند بار ديگه هم رفته بود سر کار با ، امسال عاشورا افتاده تو بيست و يک رمضون و حضرت علي روزهاي عاشورا براي امام حسين علامت مي کشيد.گفتم: اين غلام در به در چي بهت گفته، صدام از ته چاه در ميومد، گفت: غلام گفت همه اکليل سرنجارو تو يه سطل قاطي مي کني بعد نصف به نصف اکليل و سرنج رو مي ريزي روي يه برگ کاغذ، بعدش يه خورده شن رو قاطي مي کني باهاش، شن ها بايد حسابي قاطي بشه تا جرقه بزنه، آخرشم بايد با نوار چسب دور تا دورشو بپيچم، مواد اوليه اش کامل ، کامل بود، و من فکر مي کردم چطور شده که غلام براش کامل توضيح داده، شروع کرده بود به قاطي کردن و من خودم رو بيشتر فشار مي دادم به ديوار.اولي رو که پيچيد و تموم کرد، گفت: کاش کليد رو قورت نداده بودم، اين يکي رو امتحان مي کردم،گفتم، در پشت بوم باز نيست؟ گفت: چرا بازه، دير شده بود تا سوتي رو جمع کنه، تا حالا دنيا رو بهتون دادن، يه حسي مثل اينکه بعد از چند روز مونده ته يه چاه عميق، وقتي ديگه داريد آخرين رمقهاتون رو براي زنده موندن خرج مي کنيد، يکي از اون بالا داد بزنه، کسي اونجاست؟
پله ها رو سه تا يکي رفتم بالا، شايد تعجب کنيد چرا اينقدر سريع، خونه مهدي اينا، يک طبقه بود و ما خيلي وقتها وقتي مي رفتيم پشت بوم خونشون قليون کشي، براي پائين اومدن، از همون بالا مي پريديم تو حياط، مهدي رو پله هاي اول بود که من رسيدم بالا و از ديوار پريدم پائين، در کوچه رو که باز کردم، محمود رشتي با يه بچه وايساده بود پشت در
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:42  توسط عليرضا   | 

 

مهدي گير داده بود که پا هستي امسال چهارشنبه سوري، محل رو بترکونيم،گفتم، نه بابائي، ما رو بي خيال شو، راستش من از بچه گي ميونم با چهارشنبه سوري ها خوب نبوده، با هر کسي هم که اسمش سوري بود نمي تونستم دوست بشم، تو ده دوازده سالگي ،يه بار همچين ولو شدم رو آتيش که پام و شلوارم چسبيدن به هم، از جدا کردنشون نمي گم، که دلتون به حالم بسوزه، همون پام که سوخت بسمه، از اون سال به بعد من که با دوستام مي تونستيم يه محل رو به آتيش بکشيم، چهارشنبه سوري ها رو مي شدم بچه مثبت( ببخشيد رفتم چائي دم کردم) به مدت ده سال از خونه نزدم بيرون( چهارشنبه سوري ها رو مي گم)
خلاصه از مهدي اصرار و از من انکار، تا اينکه ظهر چهارشنبه سوري مهدي زنگ زد، گفت: حال داري يه سر بياي خونه ما؟ پرسيدم : چه خبره؟ گفت: حالا تو بيا.
رفتيم، تا وارد شديم، در رو از تو قفل کرد و در جواب ما که هاج و واج نگاش مي کرديم، گفت: نترس کاريت ندارم.البته نا گفته نگذارم که اگه بنا به ترس بود، مهدي بايد مي ترسيد، اينو هر کسي که يه مقدار از من و اون شناخت داشت ، مي فهميد گفتم: چته، نکنه خبريه؟ گفت: ببين علي با بچه ها صحبت کردم، همشون مي گن تو از چهار شنبه سوري مي ترسي، راست مي گن؟ شلوارم رو دادم پائين و گفتم: نگاه کن. سرشو انداخت پائين و گفت: استغفرالله، اين کارا چيه مي کني؟ گفتم: مرتيکه هول برت نداره، پامو نگاه کن، زد تو سرش و گفت: علي تو که پات سوخاري شده، چرا؟
جريان رو براش تعريف کردم، خيلي ناراحت شد خير سرش ، چون بعدش گفت: دلم خيلي سوخت، چه دردي کشيدي اون موقع، اما آدم که نبايد با ترس زندگي کنه، تو بايد يه روزي ترستو بذاري کنار، گفتم: بي خيال من شو، بابا مي ترسم، مي خواي برم سر کوچه داد بزنم ، من از چهار شنبه سوري مي ترسم؟گفت: نه بابا راه بهتري بلدم، بشين پيش من، امروز مي خوام کار شيميائي بکنم، سابقه شيميائي بدي داشت، بچه ها هيچ کدوم زير يه لحاف باهاش نمي خوابيدن
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:47  توسط عليرضا   | 

 

ا جون تو عجب دختري بود، هيکل، آس ، خوش بر و رو شاسي بلند، بال مگسي دو نبش ، پشت ترمينال وايساده بودم منتظر اين مسافر شهرستاني ها، اونجا ديدمش، منتظر کسي بود، يه نيم ساعتي معطلش شدم تا دل کند، يارو سر کارش گذاشته بود، اومد راه بيفته کشيدم جلوش، گفت آزادي، ماهم که دربست بوديم، قبل ميدون گفتم مسير بعديتون کجاست؟ گفت: موبايل داريد؟ مال من شارژ نداره، ميرم سر وصال، اگه به مسيرتون بخوره. گوشي رو دادم، يارو رو شست و گذاشت سينه کش ديوار خشک شه. تو مسير چند باري خواستم سر حرفو باز کنم ، ترسيدم رم کنه، دود شه بره هوا، فقط پرسيدم،شما هر روز مسيرتون اينوريه؟ گفت: اگه منظورت از ترميناله، نه، اما سر وصال، آره هر روز ميرم، فکر کنم مکان پکاني دارن اونجا ، فردا صبح علي الطلوع اونجام، به يارو تلفنيه گفت، فردا ساعت هشت صبح دم سينما عصر جديد، پياده هم بخواد بره بالا، ده دقيقه نمي شه.خدا رو چه ديدي شايد مام فردا دوماد شديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:44  توسط عليرضا   | 

 

وقتي به مريم بانو خبر دادم که يعقوب ياد علي به دليل قسمتهائي از کتاب هايش در زندان است، گفت: چه اميدي براي نوشتن داريم؟
جوابي براي سوالش نداشتم. نوشتن شايد بر خلاف ظاهر آسانش، سخت ترين کار ممکن در دنيا باشد، سخت ترين کاري که با انديشه در ارتباط است، اينکه بتوانيد آنچه را در سر داريد و آنچه را در دل داريد، با ديگران در ميان نهيد، اينکه بتوانيد پل بزنيد بين فکرتان و ذهنتان با فکر و ذهني که مي خواندتان،مطمئنن کار سهل و ساده اي نيست. هميشه عرف با شما همراه نيست، هميشه شايد معترض هم داشته باشيد، هميشه شايد کساني باشند که نپسندند، ذهنتان را و آنچه را که مي نويسيد، اما اگر بستر مناسبي باشد براي اظهار نظر و حرف زدن، آنکه ذائقه اين شيريني را به کام مي نشيند، جامعه است.
براي سوال مريم بانو، من جوابي نداشتم، شما اگر داريد، خبرم کنيد.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:38  توسط عليرضا   | 

 

يعقوب ياد علي نويسنده جوان ايراني حدود چهل روز است به دليل بخش هائي از رمان آداب بي قراري و چند ديالوگ از کتاب حالت ها در حياط ( که کتاب چاپ شده اند) در بازداشت زندان ياسوج به سر مي برد.
مي خواستم در موردش چيزي بنويسم اما حق مطلب را سيد رضا شکرالهي در خوابگرد ادا کرده است. بخوانيد

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .