تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

 چند وقتی میشد که می دیدم ته دل مریم بانو یک جورهائی غنج می زند برای بیشتر نوشتن، راستش بعد از به دنیا آمدن آلما دست و بال مریم بانو بیشتر از من بسته شد و نوشتنش محدود شده بود به زمانهای اندکی که آلما خانم اجازه اش را می داد.مریم بانو سابقه نوشتنش از من یکی بیشتر است. نه فقط بیشتر که بهتر هم می نویسد،  اولین خواننده داستانهایم هم همین مریم بانوست، نظراتش راهگشاست ،( لطفش شامل حال من هم هست که اولین بار داستانهایش را برای من می خواند). داشتم می گفتم که یک دفعه پرت شدم بیرون رینگ،

این دل دل کردن بالاخره تمام شد و مریم بانو هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست، آلما خانوم جان دیشب در وبلاگستان به دنیا آمد، شب یلدای سال 1384 وقتی که قرار بود آلما خانوم جان به دنیا بیاید، من تا صبح توی ماشین جلوی در بیمارستان خوابیدم( حالا واقعن خوابیدم یا نه را نمی دانم)، اما دیشب، آلما خانوم جان دنیای مجازیمان در طرفه العینی، فرتی از بلاگفا زد بیرون. امیدوارم همه تولدها به همین راحتی ای باشد که من و مریم بانو دیشب دیدیم. راستی تا یادم نرفته بگویم که مریم بانو همه شما عزیزانی که به من سر میزنید را هم می شناسد.

 

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:56  توسط عليرضا   | 

 

همين چند سال پيش بود که امير شهاب رضويان فيلم تهران ساعت هفت صبح را ساخت، خيلي دلم مي خواهد بدانم، امروز کارگرداني پيدا مي شود فيلم تهران ساعت هفت شب به بعد را بسازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 8:43  توسط عليرضا   | 

 

آبگيري سد سيوند همزمان با سفر محمود احمدي نژاد به استان فارس آغاز مي شود.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:11  توسط عليرضا   | 

 

معلم عزيز، سرکار خانم..........
آن پونز را آنروز من روي صندليتان گذاشتم، بچه ها مي گفتند، شما دامنتان را مي زنيد بالا تا جاي سوزشش را بماليد.
ببخشيد، معذرت مي خواهم.

باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 9:31  توسط عليرضا   | 

 

عباس معروفي نويسنده معروف ايراني مقيم آلمان با همکاري راديو زمانه، مسابقه داستان نويسي جديدي را بنيان گذاشتند.خبرش را مي توانيداينجا بخوانيد.
سنگ مفت و گنجشک مفت، بسم الله

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط عليرضا   | 

 

بابا جان اگر حواس درست و حسابي نداري و هر چه به ذهنت مي رسد، فقط مال همان لحظه است، بنويس، فکر مي کني خدا کاغذ و قلم را براي چه آفريده، براي همين لحظه هاست ديگر، اينطوري ديگر بيست سال بعد حسرت نمي خوري که، اگر من هم حواس درست و حسابي داشتم، حتمن يک گهي شده بودم.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 10:52  توسط عليرضا   | 

 

شب ها به اميد صبح

مز مزه مي کنم ثانيه به ثانيه

درد را

و صبح

دقيقه به دقيقه

در انتظار، تنهائي شب را

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 7:48  توسط عليرضا   | 

 

مجيد زنگ زده بود که پايه اي مسافرت شمال رو؟ ( البته زمان اين اتفاق سال 1369 بود، اونموقع هم تو فرهنگ محاوره ، پايه اي باب نبود، شايد مي گفتند: هستي ، مياي، يا شايد حتا پائي، اما مطمئنم پايه اي نمي گفتند)
گفتم: کيا هستند؟

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:28  توسط عليرضا   | 

 

مي خواهم حرف بزنم، فقط همين. وقتي شروع کردم به وبلاگ نويسي همين را مي خواستم و هنوز هم.
همين هم باعث شده بسيار پرت و پلا بنويسم، هر روز صبح و با توجه به وضعيت روحي ام و شايد خبرهاي روزهاي قبل و خيلي المان هاي ديگر يک پست مي گذاشتم، گاهي گوشه اي از سوژه اي که در گيرش بودم، گاهي خبرهاي روز و سياسي، گاهي حتي خبر نگار مي شدم، اين طور نوشتن گاهي اوقات باعث سوء تفاهم هائي ميشد که آخرينش را آقاي رحمان طلب عزيز دچارش شده اند، من بابت اين سوءتفاهم ها معذرت خواهي مي کنم، اما مي خواهم با شما عزيزاني که ذهنم را مي خوانيد قراري بگذارم،
از اين به بعد سوژ ها و داستانهايم را با تا بعد تمام مي کنم.
و خبر ها و گزارشها و درد دلهايم را با باقي بقايتان . شايد سوءتفاهمي پس از اين پيش نيايد.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 9:27  توسط عليرضا   | 

 

يارو رو تو اتوبوس ديدم ، جون تو تا ديدمش دوزاري ام افتاد که فراريه ، کوله اش رو انداخته بود رو دوشش و همچين نرم نرمک ميومد بالا انگاري هيچ کار ديگه اي نداره، از همون پائين گراشو گرفتم، جون تو من مخلص اين اتوبوسهاي دو کابينم، بري وايسي تو آکاردئونش، تکون مي خوره کره، عينهو اين صندلي راننده اتوبوسهاست، عينهو دنبه نرم نرم تکونت ميده، جون تو حالي ميده ميله وسطو بگيري و عقبو ديد بزني، جون تو رفت نشست ته ته ، تو لژ ، صاف هم چشمش افتاد به دائي ات، همچين تو چشم نگاه کرد که جون تو فکر کردم آشناست، گفتم شايد شبي نصف شبي خونه رفيقي ، تو خيابوني ، جائي ديده باشمش، ولي نبود، نديده بودمش، تو اين خطم نبود، جون تو همه دختراي اين خطو من ميشناسم، کجا سوار مي شن و کجا پياده، آمار خيلي هاشونم دارم، کي دوست پسرش مياد دنبالش، کي با دوست پسرش مياد و کي سرش تو لاک خودشه، جون تو هيچ کدومشون نبود، سر وصال پريد پائين، ما هم که مي دوني ، از سر وصال مي ريم ديگه، حالا گير نده از سر وصالم مي شه رفت، خطي هام نبودن، ابالفضل تصادف رو نديدي،جون تو همچين زد به يارو که لنگاش رفت هوا، جون تو جلو چشمم بود، اسلوموشنشو ديدم، سر برگردوندم دختره نبود، پريد جون تو، مالي بود.


تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 9:12  توسط عليرضا   | 

 

دختر ايستاده بود جلوي ورودي ترمينال، کوله پشتي اش را تکيه داده بود به ديوار، نگاهش مي چرخيد ، چند باري را خيره مانده بود به پر هيبي که از دور مي آمد، به ديد رس که مي رسيدند نگاهش را مي دزديد، چند قدم ميرفت و بر مي گشت تا نزديک کوله اش، نوک کفشش را ميزد به کوله اش و بر مي گشت، هر بار، يک قدم بيشتر مي رفت و بر مي گشت، در هر بار برگشتن ساعتش را و بالا و پائين خيابان را نگاه مي کرد، بيست و پنج قدم رفته بود، ساعت 5 بعد از ظهر بود، ساعت من 5 بود، کوله اش را برداشت و آمد ، روشن کردم، شيشه را دادم پائين، آزادي...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:57  توسط عليرضا   | 

 

از صبح که جعبه بساطم را گذاشتم زمين همينجا نشسته بود، جواب سلامم را هم نداد، حواسش نبود انگار،آنطرف خيابان را نگاه مي کرد و سيگار مي کشيد، هر بار که اتوبوس سر خيابان مسافر پياده مي کرد ، بلند مي شد و مي رفت لب جوي آب، يکبار که داشت بر مي گشت گفتم: واکس بزنم، گفت بزن، ولي خيلي طولش نده، کفشهاي مرد را که واکس ميزدم، پرسيد: هميشه اينجا مي نشيني؟ جوابم را نشنيد شايد که دوباره پرسيد، البته بعد از اينکه يک بار ديگر پرسيد چقدر درآمد دارم و خانه ام کجاست.هنوز فرچه نکشيده بودم که دم پائي ها را پرت کرد طرف بساطم و کفشهايش را از زير دستم کشيد بيرون.همانطور که داشت کفشهايش را مي پوشيد از جيبش يک دوهزار توماني در آورد و گرفت طرفم، منتظر نشد تا بگويم پول خرد ندارم، هنوز گيج دشت دو هزار توماني بودم که مرد پريد وسط خيابان، ماشين بعد از صداي شديد ترمزش کوبيد به مرد. پريدم وسط خيابان، مرد نگاهش به آنطرف بود، در رد نگاهش دختري ايستاده بود و گردن مي کشيد ، مرد هنوز نگاه مي کرد که دختر دويد طرف يک ماشين و سوار شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:16  توسط عليرضا   | 

 

جايتان خالي
گشتيم و چرخيديم و چرخانده شديم و گردانديم، پنجم فروردين راه افتاديم با مريم و آلما و دو دوست، حسين و پريسا،دو دوست عزيز که همراهي اشان، لذت اين مسافرت را صد چندان کرد. غروب بود که به عماد رسيديم، راه را رفتيم و گفتيم و خنديديم، گيلان را گشتيم، از ماسوله و فومن تا ساحل کياشهر و آستانه و لاهيجان، مرداب انزلي را گشتند و چرخيدند و من با آلما مانديم تا سردي هوا و باد آلما را اذيت نکند، از حق نگذرم آلما تاب بيشتري دارد براي تحمل سرما، آنجا که سرما ، صورت ميبريد، آلما گردن مي گشيد تا ببيند، همه آن چيزهائي را که ما( سر به گريبان برده ها )نمي ديديم، انزلي هم که اطراقمان بود، زيباترين تعبير مهمان نوازي عماد از پريسا بود که گفت: عماد جان ما را پروار بسته است، کي بترکيم را خدا مي داند.
از ديد تيز و نگاه حسين که فيلم نقد مي کرد استفاده ها کرديم، صحبت از داستان شدو اينجا هم حسين گفت و ما شنيديم.
خواب نيمروز بچه ها هم شده بود ساعت هفت بعد از ظهر، صبحها را ظهر بيدار مي شدند و شامها را ناهار مي خورديم، نيمه شبانه اختراع عماد شد که به جاي شام سرازير مي کرديم در خندق بلا. صبح ها را هم من بودم و آلما که بر خلاف ما سحر خيزي اش را حفظ کرده بود و همان هشت صبحش را بيدار مي شد و من را به پاسداري اش مي گماشت.
شش روز ماندنمان به سرعت برق و باد گذشت، و يازدهم برگشتيم،
چشمتان روزهاي بد را ديده است ديگر، يکي از آن روزهاي بدتان را ما در راه برگشت داشتيم، شلوغي جاده را تا همان روز تجربه نکرده بودم( اينجوري اش را) راه چهار ساعته را هفت ساعت و نيمه آمديم.
ميدان آزادي رسيده بودم که يکي ديگر از آن اتفاقهاي پيش بيني نشده تمام سختي سفر را شست و برد، تلفنم زنگ خورد و از آنطرف امير بود که دميد به جان خسته ام و بعد از يکسال شنيدن صدايش را مهمانم کرد، زنده شدم، تا ديروز که من زنگ زدم و يک ساعتي گفتم و شنيد و گفت و شنيدم، امير ما هنوز بعد از شش سال زندگي در اسپانيا، يک ايراني به تمام معني است، طعم رفاقتش را بسيار به ذائقه نشسته ام.
همين چند خط را بپذيريد از من که با تمام خوشي هاي اين عيد، شنيدن صداي امير خوش ترين لحظه اش بود، با صدايش رفتم به سالهائي که برايتان گفته بودم، اگر صداي امير نبود شايد مي گفتم بسيار خوش گذشت، اما حالا بايد بگويم: اي بدک نبود.
باقي بقايتان

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط عليرضا   | 

 

برگشته ام.
همين
باقي بقايتان تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 8:24  توسط عليرضا   | 

 

سلام
فعلن همين
مانده تا چندم که برگردم و حرف بزنم.
پس

باقي بقايتان

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 10:13  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .