چند وقتی میشد که می دیدم ته دل مریم بانو یک جورهائی غنج می زند برای بیشتر نوشتن، راستش بعد از به دنیا آمدن آلما دست و بال مریم بانو بیشتر از من بسته شد و نوشتنش محدود شده بود به زمانهای اندکی که آلما خانم اجازه اش را می داد.مریم بانو سابقه نوشتنش از من یکی بیشتر است. نه فقط بیشتر که بهتر هم می نویسد، اولین خواننده داستانهایم هم همین مریم بانوست، نظراتش راهگشاست ،( لطفش شامل حال من هم هست که اولین بار داستانهایش را برای من می خواند). داشتم می گفتم که یک دفعه پرت شدم بیرون رینگ،
این دل دل کردن بالاخره تمام شد و مریم بانو هم به جمع وبلاگ نویسان پیوست، آلما خانوم جان دیشب در وبلاگستان به دنیا آمد، شب یلدای سال 1384 وقتی که قرار بود آلما خانوم جان به دنیا بیاید، من تا صبح توی ماشین جلوی در بیمارستان خوابیدم( حالا واقعن خوابیدم یا نه را نمی دانم)، اما دیشب، آلما خانوم جان دنیای مجازیمان در طرفه العینی، فرتی از بلاگفا زد بیرون. امیدوارم همه تولدها به همین راحتی ای باشد که من و مریم بانو دیشب دیدیم. راستی تا یادم نرفته بگویم که مریم بانو همه شما عزیزانی که به من سر میزنید را هم می شناسد.
باقی بقایتان


