تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

امروز آخرين روز کاري من در سال 1385 است. بعد از ظهر با مريم و آلما و البته چند نفر ديگر مي رويم مازندران، تا 29 اسفند. مسافرت اصلي ام اما در يک هفته اول عيد خواهد بود، بندر انزلي و پيش عماد، نازنين دوست فيلمسازم که آرام بخشي اش بيشتر از يک بسته صد تائي ايمي پرامين و نميدانم ديازپام و چه و چه است، قرار گذاشته ايم روي چند طرح مشترک، دو تائي کار کنيم، پيشنهاد و طرح چند کار تلويزيوني دارم برايش و ايده مي خواهم براي بيرون رفتن از چند مشکل کوچک که در داستانهايم دارم، شهرش، محله اش، فضاي بيروني و دروني خانه اش و از همه مهمتر خودش، آرامش مي بخشند، اين عماد عزيز فقط يک ايراد اساسي دارد که البته فصل مشترک اکثر شمالي هاست، از دست تعارفهايش، مفري نيست و بايد سر خم کني و بار اضافه وزن را با خودت بکشي و بعد از برگشت دوباره رژيم و رژيم و رژيم. بگذزيم،
چندم فروردين بر مي گردم و برايتان تعريف مي کنم همه آن اتفاقهائي را که افتاده، تا آن روز

باقي بقايتان

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 6:58  توسط عليرضا   | 

 

بچه تر که بودم ( به سن نه به عقل) نزديک عيد که مي شديم بال در مي آوردم، عيد بوي خيلي اتفاقات خوب بود برايم، عيدي و لباس نو و شيريني و آجيل.همه اش براي من لذت داشت،بزرگتر که شدم مشکلات زيادي براي تطبيق با شرايط داشتم، دلم مي خواست همانطور يله باشم و رها اما انتظارها و چشم داشت هاي ديگران کم کم از خودم دورم کرد، تا جائي رسيدم که دم دماي رسيدن عيد دلم هميشه گرفته بود ( و هست)، از همان سالهاست که عيد برايم دلگير شده و ناراحتم مي کند رسيدنش، اين وسط اما چند عيدي بوده که رها شدم و تنها بودم با دوستانم، پدر و مادر امير از چند روز مانده به عيد مسافرتشان شروع ميشد، و ما بار و بنه امان را پهن مي کرديم خانه اشان، دور هم بوديم و شاد، من بودم و مجيد و مجيد2 و علي خاکي، مهدي هم بود، بي بخار تر از ما هم خودمان بوديم، اين را البته دوستان ديگر مي گفتند که له له مي زدند دنبال خانه خالي، و ما محکم و استوار روزهايمان را با فوتبال گل کوچک در حياط سي متري خانه امير سر مي کرديم،و وقتي همسايه ها شاکي مي شدند انتقالش مي داديم به داخل خانه و بازي امان مي شد واليبال معلولين، شوت بال هم ميزديم، يعني يکي از بچه ها را مي خوابانديم روي زمين و شوت مي زديم به بالش( منظورمان دست بود که در فرهنگ محاوره اي محلمان شده بود بال).شب ها هم که دور فيلم ترسناک بود و هم دستي چند نفري بر عليه يکي ( بنده خدا مهدي که هميشه اجماع بود روي اذيت کردنش). يکي از شبهايش را برايتان تعريف مي کنم تا شما بقيه اش را بتوانيد حدس بزنيد، همه دور هم نشسته بوديم ، فيلم تازه تمام شده بود و چند تا توپ بيسبال خورده بود توي فرق سر آقا مهدي، آنهم وقتي که آقا قاتله بالاي سر مقتوله ايستاده بود و داشت چاقويش را مي کشيد بيرون تا فرو کند توي گلويش، موزيک متن را داشته باشيد که دل و روده آدم را دارد مي آورد بالا و ما از قصد همه ساکت، جوري که صداي نفسهاي هم را مي شنيديم، ميزديم و همه مي خنديديم و مهدي طبق معمول مي گفت: پدر و مادر درست و حسابي که بالاي سر آدم نباشه ، آدم که نمي ميره ميشه يکي مثل شماها، و در جواب ما که پس تو بين ما چه کار مي کني ميگفت: چون پدر و مادر درست و حسابي ندارم، اگه داشتم که اينجا نبودم. مهدي( با نامهاي مستعار مرثيه و تن لر- تن لر را با فتحه ل بخوانيد که در فرهنگ محله به آدمهاي بي عار و بي حس مي گفتيم)گفت: من ميرم بالا بخوابم، ساعت هنوز 2 نشده بود( صبح طبعن) رفت بالا و ما نشستيم به گپ، نيم ساعت بعد علي خاکي رفت بيرون و کمي بعد برگشت با عجله و دراز کش افتاد روي رخت خوابش که تازه پهن کرده بوديم، شصتمان خبر دار شد که چه خبر است، همه دراز کش و دمر افتاديم روي جايمان ، عربده هاي مهدي از بالا مي آمد که مي کشمتون، آمد بالاي سرمان و ديد که همه خودمان را به خواب زده ايم، داد کشيد: کدوم بي پدرو مادري بود؟ و همه ما خميازه کشان فرياد که: بي پدر و مادر خودتي، چته؟ نگاهم که افتاد به خشتک آقا مهدي تر کيدم و گفتم: آقا خودشو خراب کرده و فرياد مهدي که آره از توي اين بطري آب خودمو خراب کردم، حداقل بطري رو بر مي داشتيد شايد خودمم باورم بشه.
باقي اش بماند تا بعد، خيلي پرت شدم از موضوع اصلي،
بعله بعد از چند سال که خيلي خوش گذشت، وير امير خان گرفت که از ايران برود و رفت، حالا هم مي رود و مي آيد اما ديگر آنروزها تکرار نشد و ماند خاطره اش برايمان، جمع بستم چون ديگران هم همين عقيده اشان است، حتا مهدي.
بعد از رفتن امير و ازدواج کردن چند تا از بچه ها( که خودم هم جزوشانم) عيد ها شد دوباره همان عيدهاي دلگير و عصبي. براي امسالم برنامه دارم اما، با مريم و آلما مي رويم انزلي پيش عماد، دوست عزيزم که تنهاست و دوست است، اميدم ساختن لحظات شاد ديگريست تا بتوانم سالهاي ديگرم را با يادش سر کنم.خدا را چه ديديد شايد از سالهاي ديگر دوباره شادي برگردد و بشود همان سالهاي قبل.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:42  توسط عليرضا   | 

 

ده سالم بود که از مادرم خواستم برايم يک تلسکوپ بخرد، مادرم گفت: هر وقت به سن شيرين رسيدي برايت ميخرم.
شيرين دختر همسايه امان بود که هشت سال از من بزرگتر بود، آنموقع ها خيلي دلم مي خواست 18 سالم بشود، از نظر من يک آدم 18 ساله خيلي بزرگ بود و مي توانست هر کاري بکند، سالها خيلي زود گذشتند، من و مادرم هم فراموش کرديم قول خريد آن تلسکوپ را، الان که نگاه مي کنم مي بينم، 18 سال از روزي که به 18 سالگي رسيده ام گذشته، و من هنوز بزرگ نشده ام، و هنوز نمي توانم هر کاري را که دلم مي خواهد انجام بدهم، شما نمي دانيد من چند 18 سال را بايد پشت سر بگذارم تا بزرگ شوم؟
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:27  توسط عليرضا   | 

 

شوراي حکام به اتفاق آرا تصميم به کاهش همکاريهاي آژانس اتمي با ايران گرفت. از 55 پروژه مورد همکاري 22 پروژه تعليق شد( لطفن با آن تعليق معروف اشتباه نگيريد که ما کماکان موضعمان همان است که بود)البته نماينده ايران در آژانس اعلام کرده است از اين 22 مورد در 12 مورد هنوز آژانس به تصميم قطعي نرسيده است و بحث کماکان ادامه دارد( اين آژانسي ها هم خلند مثل اينکه، اول اعلام مي کنند بعد به بحث مي نشينند)منوچهر متکي هم اعلام کرده کماکان معتقديم آژانس بايد در چهار چوب وظايف قانوني خود عمل کند و از برخوردهاي سياسي بپرهيزد( اين آقاي متکي خيلي وقت است که از اين نظرها دارد، فقط نمي دانم چرا گوش کسي بدهکار نيست)آقاي ولايتي هم اعلام کرده اند قطع همکاري تاثير چنداني در پيشرفت هسته اي ايران نخواهد داشت(اصولن اين چند وقته هر نوع قطع همکاري و رابطه اي براي ما مشکلي ايجاد نمي کند).
اما
روسها هم که اصلن سابقه ندارند در ماهي گرفتن از آب گل آلود، اعلام کرده اند: هم پول بيشتر مي خواهيم و هم زودتر مي خواهيم، ما هم که دلمان نمي خواهد کسي از دستمان ناراحت شود گفتيم: مي دهيم آقا هم بيشتر و هم زودتر فقط شما اگر امکان دارد و به تريج قبايتان بر نمي خورد لطفن يک دو خط دستي برايمان بنويسيد که مثلن برنامه است و ما بتوانيم سينه امان را بدهيم جلو و داد بزنيم، ما که پول يا مفت نمي دهيم، برنامه داده اند. اينطوري تا چند وقتي سرو صدا ها مي خوابد.حالا تا چند وقت ديگر که آژانس اعلام کند به اتفاق آرا( راي روسيه اصلن جزو اين اتفاق آرا ها نيست به خدا) فلان قطعنامه عليه ايران تصويب شده و دوباره روسيه قر و قميشش را برايمان شروع کند، خدا بزرگ است.رد پاي روسيه که چند وقتي است ما فکر مي کنيم دوستمان است اصلن در اين قضايا ديده نمي شود انشاءالله که روسيه نيست، گربه است.
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:21  توسط عليرضا   | 

 

به گزارش سايت زنستان باز هم تعدادي از فعالين جنبش زنان دستگير شده اند( اينبار در تجمع 8 مارس و در جلوي مجلس).بودن مجلس در ميدان بهارستان مي تواند يادآور خاطرات نوستالژيکي باشد از رشد و پا گيري اين نهاد مدني در ايران. ميدان بهارستان شاهد اين چنين تجمعاتي بسيار بوده و در حافظه داردسرنوشت برخورد کنندگان را.
به عزيزان برخورد کننده
اگر گوشي براي شنيدن ناله نباشد، ناله فرياد مي شود و هر چه گوش است، کر.
تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:49  توسط عليرضا   | 

 

تازه رسيده بوديم که برگشتيم، ساعت هشت ونيم شب بود، بايد زودتر مي رسيديم، يکي از بچه ها دو ساعتي تهران معطلمان کرد و بعد گفت، شرمنده، راه چهار ساعته را هم شش ساعت رفتيم، يکي از بچه ها دل پيچه گرفته بود و هر يک ساعت، نيم ساعتي را بيرون از ماشين سر مي کرد، تازه رسيده بوديم، پسر عموي دوست دل پيچه دار منتظرمان بود، جلوي خانه پسر عمو، دوست دل پيچه دار که مثل اينکه سبک شده بود دل پيچه اش، نارنجکي را که آورده بود پرت کرد و کوچه پر صدا شد و ما ، همه امان غرق دود، از خانه همسايه پسر عموي دوست دل پيچه دار شيون بود و فرياد که سرريز شد روي سرمان: بي پدر و مادرها، مادرمان را شما کشتيد، پسر عموي دوست دل پيچه دارمان را که ديگر نديديم،راه چهار ساعته را هم هشت ساعته برگشتيم، دوست دل پيچه دارمان هر نيم ساعت، نيم ساعتي را بيرون از ماشين سر مي کرد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 8:5  توسط عليرضا   | 

 

شنيده ام که فقط سه نفر در بازداشت مانده اند، اميدم به آزادي اشان است.
هيچ فکر کرده ايد چرا ما منتظر مي مانيم تا اتفاقي بيفتد و بعد مي گرديم تا راهکار پيدا کنيم. گفته اند: علاج واقعه را قبل از وقوع بايد کرد. من فکر مي کنم بايد قبل از وقوع را براي ما دوباره معني کنند.

اينجا( يعني دقيقا اينجائي که من هستم ، در يک کادر بگيريد از ابتداي خيابان شريعتي تا حدود پل حافظ و خيابان جمهوري و ميدان بهارستان) از غروب ديروز وضعيت تلفن هاي همراه به هم ريخته، دليلش را نمي دانم، فقط مي دانم نمي شود تماسي گرفت. در تمام خيابانهاي اين منطقه هم ترافيک شديدي ايجاد شده.

آقاي لاريجاني هم گفته از چند روز ديگر تزريق گاز را در سانتريفيوژهاي نطنز را از سر مي گيريم.خودتان قضاوت کنيد در اين آشفته بازار جهاني از اين بهتر ميشد اجماع جهاني را عليه ايران سازمان دهي کرد.

بنزين هم که از سال آينده سهميه بندي مي شود. ميزان (که هنوز معلوم نيست چند ليتر ست)سهميه ايش ليتري صد تومان و مابقي آزاد، قيمت آزاد را هم که تا کنون اعلام نکرده اند.

رسول ملاقلي پور هم رفت. يادم مي آيد قارچ سمي را که با مريم ديديم تا چند ساعت بعدش در خيابانهاي اطراف سينما عصر جديد مي چرخيديم و مريم گريه مي کرد. فيلم غريبي بود و اثرش تا امروز با من است.آدرس دفترش را در تئاتر شهر وقتي براي ديدن يک کار آمده بود گرفتيم. و گپي فردايش. چند روز بعد تماس او که تشکر کند از اينکه فيلمش را با دقت ديده ايم، نگفتم که عزيز، ما فيلمت را با دلمان ديديم، فقط همين، و تو بودي که دلمان را غلغلک دادي براي اينطور ديدن. رسول ملا قلي پور هر چه بود، صادق بود، شايد هم رسولي براي صداقت بود در اين روزگار بي صداقتي.

باقي بقايتان
تا بعد


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 12:23  توسط عليرضا   | 

 

هنوز د در بندند خيلي هاشان، تعدادي آزاد شده اند .و تعدادي مانده اند، آنها که مانده اند اعتصاب غذا کرده اند. يکيشان_ شهلا انتصاري_ از لحظه ورود به اوين در انفرادي است. کميسارياي عالي حقوق بشر نگراني اش را اعلام کرده، همينطور حزب سبزهاي فرانسه، کانون مدافعان حقوق بشر هم.
اما
همه اينها مسکنند بر درد امروزمان.
اميدم يافتن راهي براي رسيدن به نقطه اي است که انسانها برابر باشند و از حقي يکسان براي زندگي برخوردار.
اميدم ديدن روزي است که جنسيت، باعث تمايز نباشد.
پي نوشت


لینک اخبار جدید از بازداشت شدگان


سايت زنستان





+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 7:36  توسط عليرضا   | 

 

من يک مردم، مرد ايراني، يکي از همانها که شما در خانواده اتان ديده ايد، يکي از همانها که مجبور شده ايد گاهي اوقات يا نه خيلي اوقات حقتان را به او بدهيد، ميتوانم برادرتان باشم و يا پدرتان،شوهرتان باشم و يا دائي تان و يا عمويتان، يکي از همانها هستم که ميتوانست سين جيم تان کند، يکي از همانهائي که مي توانست به شما بگويد چه بپوشيد و کجا برويد، يا نه، يکي از همانهائي که مي توانست بگويد چه نپوشيد و کجا نرويد،من يکي از همانهائي هستم که شما را جنس دوم ديده اند، يکي از همانهائي که از شما_ از جنستان_ هيچ نخواسته جز هم خوابگي، جز کلفتي و جز بچه داري، يکي از همانهائي که تا ديده زبانتان کمي دراز شده ، اردنگي اولين کلامش بوده، يکي از همانهائي که...، شايد احتياجي به اطاله کلامم نباشد که شما ميدانيد همه آن چيزهائي را که من مي توانم باشم.
اما امروز
شما توانستيد به من ثابت کنيد مي توانيدخواهرم باشيد و يا همسرم ، مادرم باشيد و يا خاله ام، شما توانستيد به من ثابت کنيد مي توانيدحقتان را بگيريد و نگاه داريد، شما توانستيد به من ثابت کنيد که مي دانيد کجا مي رويدو چه مي کنيد، شما توانستيد به من ثابت کنيد جنس دوم بي معني است، شما توانستيد زندگي را برايم معني کنيد،
من يک مردم، يک مرد ايراني، اما شما زاويه ديدم را عوض کرديد، مديونتانم، من و خيلي ديگر که شما را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:42  توسط عليرضا   | 

 

خبر اين بازداشتها را دراینجاو اینجاو اینجاو اینجاو اینجاو اینجا بخوانيد و خودتان قضاوت کنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:2  توسط عليرضا   | 

 

پرده اول 1385/12/1
بله خواهش مي کنم، ما تمام سعي امان را مي کنيم تا شما راضي باشيد، آن امري که شما مي فرمائيد را هم مي شود انجام داد، البته مستحضريد که، مقداري هزينه اضافي خواهد داشت، مطمئن باشيد از اين نمونه اي که رويت ميفرمائيد بهتر خواهد بود. قابلي ندارد، ما بيعانه امان شخصيت شماست، به حساب بي ادبي ما نگذاريد،معلوم است دستتان سبک است، به عنوان ته کيسه ، دخلمان را تبرک مي کنيم.
پرده دوم 1385/12/6
حالا ايرادي که نداره، زياد سخت نگير آقا، ما آن مبلغ اضافه را بر مي گردونيم، ما هم به کارخانه گفته بوديم، آنجا اشتباه کرده ان، خرابي پاتختي هايش را هم بر طرف مي کنيم، گيره هاش هم که ايراد زيادي ندارن اگر دو هزار تومان اضافه به راننده وانت ما مي داديد براتون برطرف مي کرد،مشکل ميز آرايشش هم قابل حل است، از نظر ما ايرادي نداره، مرجوع مي کنيد؟ کرايه برگشتش رو هم بايد بديد ها.
پرده سوم 1385/12/10
آقا صب کن تا بياد ديگه. ما که نوکر شما نيستيم، حالا انگار چقد پول داديد؟ وانتي ما بايد وقت کنه بياد يا نه؟ اگه از اول يه نه مي گفتم حالا ديگه لازم نبود نه ماه به دل بکشم. هيچ کاري هم نمي تونستي بکني، اتحاديه کيلو چنده؟ الانم وقت ندارم، شب عيده و من کلي مشتري دارم، حوصله حرف يا مفتم ندارم، هر وقت شد وانتي ما مياد، يه سفارش ديگه که گرفتم ، مي فرستمش بياد از همون جا ببرتش خونه مشتري. زت زياد
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:18  توسط عليرضا   | 

 

مردان بزرگي را در خاطر داريم، من و شما، مردان بزرگي که نام نيکشان به يادگار مانده است و شايد تا سالها هم بماند، مرداني که از خود گذشته اند تا کمکي کنند به کشورشان، به آئينشان، به اعتقادشان و ..
در لينکي از راديو زمانه مصاحبه با همسر خسرو گلسرخي را خواندم( به دليل فيلتر شدن راديو زمانه نتوانستم لينکش را براي شما بگذارم)، فيلم يکي از محاکمه هايش را ، امسال در برنامه فوق العاده ديدم، در حضور قاضي که پر بود از ستاره و نقش و نشان، ايستاده بود و شعر مي خواند، نه براي خودش بلکه براي مردمش،در جواب قاضي پر نقش و نگار که گفته بود، آخرين دفاعياتتان را بگوئيد، گفته بود، من براي خودم هيچ نمي خواهم و هر چه مي خواهم براي خلقم مي خواهم.و در ادامه نشست بر صندلي اش در حالي که مي گفت: من حرف نمي زنم من حرف نميزنم.
خسرو گلسرخي يکي از مردان بزرگي است که خيلي از ما مي شناسيم، دلم مي خواست اين مصاحبه را مي خوانديد و حس تان را برايم مي نوشتيد، پارادوکسي در ذهنم شکل گرفته که پيش از اين نبود و شايد بود و آنقدر کم رنگ بود که نمي يافتمش.
مردان بزرگ ما با خانواده اشان چه کرده اند؟ به چه قيمتي در چشم ما بزرگ شده اند؟
تابعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 9:36  توسط عليرضا   | 

 

خانه مادرم هم که بودم، بنده خدا جرات نداشت غذاي روي گازش را بسپرد به من و برود بيرون، براي خريد و يا هر کار ديگري، حالا همسرم هم همين را مي گويد، سابقه دارم، فقط يکي دو بار دود حاصل از اين سوختن را ديده ام و به داد قابلمه و ماهيتابه رسيده ام، نمي دانم با اين همه حواس پرتي چرا هم مادرم و هم همسرم باز هم غذايشان را به من مي سپرند و باز...
اينها را گفتم که بدانيد من زياد شامه قوي اي ندارم، اما چند وقتي است که بوي دود را حس مي کنم، شديد هم حس مي کنم، بوي دود و خون، حس روزهاي جنگ و موشک باران تهران را دارم، يکي به من بگويد اشتباه مي کنم، يکي بگويد خوابم، يکي بگويد دخترم آلما، و همه سيبهاي سرزمينم سالم مي مانند و شاداب. و زندگي کردن را ياد مي گيرند، همان را که من و هم نسلانم نياموختيم، خواهش مي کنم يکي پيدا شود...
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:31  توسط عليرضا   | 

 

ديروز به دعوت عزيزي به فرهنگسراي هنر رفتيم، قرار بود مريم کتاب همان دوست را نقد کند، بگذريم که جلسه با حدود نيم ساعت تاخير برگزار شد( که ديگر برايمان عادي شده است، نميدانم اصلن چرا گفتم) در ابتدا قرار بر نقد رمان ديلماج نوشته حميد رضا شاه آبادي شد که خانم سلاجقه شروع کننده بودند، آنقدر که از داستان تاريخي و فرا داستان و شرايطشان و مشخصاتشان گفتند،از خود کتاب نگفتند ، بعد از ايشان امير احمدي آريان شروع کرد و گفت و اگر بخواهم انصاف را رعايت کنم بايد بگويم، نقادبي طرفي است که اينهم امروز و در جامعه ادبي ايران، کمياب و نادر است.کتاب مرتضي را (زني با چکمه هاي ساق بلند سبز)قرار شده بود مريم و سجاد صاحبان زند نقد کنند که هر دو متفق ايراد داشتند بر کار و رحم هم نکردند، مريم که عادت به مخفي کاري و زير سبيلي رد کردن و پارتي بازي ندارد، اينجور مواقع هم دوستي سرش نمي شود، با، بابا مريم جان، مرتضي دوستمان است کوتاه بيا هم، بارمان بار نشد، مجري مراسم هم در طول برنامه مشغول sms بازي بودند، خودشان هم از همه ديرتر آمدند، کلهم اجمعين هم شانزده نفر نمي شديم، چون پانزده نفر بوديم، اما فرهنگسرا آنقدر شلوغ بود آقا، که نگو.مثل اينکه موسسه اطلاعات مراسمي داشت که بازار آبميوه و هديه دادنش گرم بود، سوزن مي انداختي پايين نمي آمد، ديروز آموخته شدم که چرا حداکثر تيراژ کتاب در ايران دو هزار جلد است. در جواب اينکه گفته اند: هنرمند هر جا رود قدر بيند و بر صدر نشيند، بايد گفت: بابائي هنر مند داريم تا
هنرمند.
معني خيلي از کلمات عوض شده اند، يکيش همين هنرمند.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 7:31  توسط عليرضا   | 

 

من قاضي نيستم، هيچ وقت هم نخواسته ام که باشم، چرا از من مي پرسي: کداممان درست مي گوئيم؟ من حتي نمي دانم خودم درست مي گويم يا نه. اگر بخواهم قضيه اي را براي کسي توضيح بدهم آنقدر مي گويم ، به نظر من، من اينطور فکر مي کنم، شايد اينطوري باشد، که طرف مي خواهد خرخره ام را بجود، من نمي دانم کار درستي است که از من بپرسي، شايد آن آقاي آنطرفي بهتر بتواند جوابت را بدهد، اصلا شايد آن آقا آنجا ايستاده باشد که به تو بگويد کدام کار درست است و کدام يکي اش نا درست، از همان آقا بپرس.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:44  توسط عليرضا   | 

 

در فرهنگ ما ايراني ها( و البته تا حد زيادي، شرقي ها) درد کلمه مقدسي است، انگار ما لذت مي بريم از اين درد کشيدن، و اين را تعميم بدهيد در همه احوالا تمان، درد و لذت براي ما دو روي يک سکه اند، و من هم اينگونه بودم، از درد هايم لذت مي بردم.
خسته ام ، بعد از ساليان نه چندان دراز عمرم( که هنوز به 35 نرسيده) ، سوداي پيري در سر دارم.و پيرم، من و بسياري از هم نسلانم که فرصت نداشتيم کودکي را و نوجواني را و جواني را، ناگاه ميانسال شديم، بي اينکه خود بخواهيم و حتي بدانيم.اين دردهاي اين روزها، ته مانده همان روزهاست، چون آموخته نشده ام هنوز که هر کس به اندازه وسعش و دانائي اش بهره مي برد. و آنکه با دستي دراز به سراغت مي آيد، در خلوت با پائي درازتر به ريشت مي خندد.
ما آموخته نشديم زندگي کردن را.
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 8:21  توسط عليرضا   | 

 

آزاده مي گفت: آدمها دو دل دارند، دل بالائي و دل پائيني. دل بالائي را جايگاه حس هايش مي دانست و دل پائيني اش را مي گفت، همانکه بي کم و کاست همه دارند و کارکرداش هضم و جذب و دفع.خود آزاده هم قصه اي دارد که شايد روزي داستانش کردم، خواهر خوانده اي که عزيز تر بود از يک خواهر، آمدنش افسانه بود و رفتنش تراژدي( براي من البته).و در همين نزديکي ها دوباره آمدو رفت که ايندفعه اش را نشناختم، من نشناختم، که مانده بودم در جايم و او نمانده بود در حالش.
اينها را مقدمه کردم تا بگويم: دل بالائي ام درد مي کند، خيلي هم درد مي کند، از آن دل درد هاي دوره اي که وقتي تنها بودم بسيار داشتم و حالا
مريم تحملم مي کند اين روزها، ميدانم.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:21  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .