امروز آخرين روز کاري من در سال 1385 است. بعد از ظهر با مريم و آلما و البته چند نفر ديگر مي رويم مازندران، تا 29 اسفند. مسافرت اصلي ام اما در يک هفته اول عيد خواهد بود، بندر انزلي و پيش عماد، نازنين دوست فيلمسازم که آرام بخشي اش بيشتر از يک بسته صد تائي ايمي پرامين و نميدانم ديازپام و چه و چه است، قرار گذاشته ايم روي چند طرح مشترک، دو تائي کار کنيم، پيشنهاد و طرح چند کار تلويزيوني دارم برايش و ايده مي خواهم براي بيرون رفتن از چند مشکل کوچک که در داستانهايم دارم، شهرش، محله اش، فضاي بيروني و دروني خانه اش و از همه مهمتر خودش، آرامش مي بخشند، اين عماد عزيز فقط يک ايراد اساسي دارد که البته فصل مشترک اکثر شمالي هاست، از دست تعارفهايش، مفري نيست و بايد سر خم کني و بار اضافه وزن را با خودت بکشي و بعد از برگشت دوباره رژيم و رژيم و رژيم. بگذزيم،
چندم فروردين بر مي گردم و برايتان تعريف مي کنم همه آن اتفاقهائي را که افتاده، تا آن روز
باقي بقايتان
تا بعد


