اين وب گردي هم براي خودش عالمي دارد، مي گردي، دوست پيدا مي کني، دوستي مي کني و شايد هم رفاقت، براي هم نسلان من که دهه سوم را مي گذرانيم و البته براي بزرگترهايمان اين کلمات معنائي ديگر داشت به نسبت امروزها، رفاقتها و دوستيها محکم بود و حدش شايد در خيلي اوقات، جان. بگذريم، امروز هم شايد پيدا شود آن دوستي ها و رفاقتها، اما، آنروزها چيز ديگري بود.
اينها را گفتم تا برسم به امروز.
وب گردي را تازه شروع کرده ام، سابقه ام با ماهها قابل شمارشند و قدشان به سال نمي رسد، ما نسل ديروز رفاقت ، پسندمان است.
دوستهائي را يافته ام که هر روز با شوقي زايد الوصف، به سراغشان مي روم تا بخوانمشان، ببينمشان، و...
گشتم تا پیدا کردم بهار را و بلوط را و آناهیتارا از پیدا کردن ناز خاتون ذوق کردم و خرمگس خاتون را که می شناختم از قبلُ فرجام را همین اواخر پیدا کردم و دائی احمد را قبل ترش کیمیا و خیلی دیگر را هم.
در اين يافتن ها به نخستین رسيدم، نميدانم چه شده و چه مي کند، مي خواست بازي اي را شروع کند و کرد، چند وقتي را همدل بازيش شدم و رفتم، اما وب گردي است ديگر،( نخستين عزيز اينجا هم گذر از فيلتر به راحتي امکان پذير است برادر من،)در پستي از نيک آهنگ خواندم که از طرف وبي ملا نام به بازي دعوت شده، تب کردم، وب ملا را ديدم، زحمت کپي و paste را نخستين کشيده بود، و بازي در بين دوستان نخستين به نامش شد.
اميدوار بودم يکي باشد نويسنده نخستين و ملا در دنياي واقعي، اين اميد هم با کنار هم گذاشتن پستها در دو وب رنگ باخت.رنگ کلمات و بافت جمله ها ، حتي فضاي نوشته هاشان متفاوت بود.
براي نخستين کامنت گذاشتم که خبرم کند از اصل ماجرا، اما بي جواب ماندم، اين پست را گذاشتم شايد نخستين بيايد و اميد اندکم را به رفاقتهاي وبي رنگي بزند، شايد بيايد و قانعم کند.
باقي بقايتان
تا بعد