تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

سلام
زود برمي گردم، ذهنم مشغول است، دفعه آخر که داستان نوشتم، کلي بد و بيراه نثارم شد، قسم خوردم ديگر داستان ننويسم، اما درخواستهاي بي شمار شما دوستان عزيز وادارم کرد براي چندمين بار فرمايش سعدي شيرين سخن را سرلوحه کارم قرار دهم که فرمود: آزردن دوستان جهل است و کفارت يمين آسان.
من مي نويسم و شما بد و بيراه بگوئيد. من قسم مي خورم و چند وقت بعد ... . سعدي مرده، فرمايشات گهر بارش که نمرده اند.
بخش داستان کوتاه را هم که اضافه کرده ام، از چند وقت ديگر بطور کامل راه اندازي مي شود، با داستانهائي از خودم، همسرم و دوستانم.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 9:28  توسط عليرضا   | 

 

اين وب گردي هم براي خودش عالمي دارد، مي گردي، دوست پيدا مي کني، دوستي مي کني و شايد هم رفاقت، براي هم نسلان من که دهه سوم را مي گذرانيم و البته براي بزرگترهايمان اين کلمات معنائي ديگر داشت به نسبت امروزها، رفاقتها و دوستيها محکم بود و حدش شايد در خيلي اوقات، جان. بگذريم، امروز هم شايد پيدا شود آن دوستي ها و رفاقتها، اما، آنروزها چيز ديگري بود.

اينها را گفتم تا برسم به امروز.
وب گردي را تازه شروع کرده ام، سابقه ام با ماهها قابل شمارشند و قدشان به سال نمي رسد، ما نسل ديروز رفاقت ، پسندمان است.
دوستهائي را يافته ام که هر روز با شوقي زايد الوصف، به سراغشان مي روم تا بخوانمشان، ببينمشان، و...

گشتم تا پیدا کردم بهار را و بلوط را و آناهیتارا از پیدا کردن ناز خاتون ذوق کردم و خرمگس خاتون را که می شناختم از قبلُ فرجام را همین اواخر پیدا کردم و دائی احمد را قبل ترش کیمیا و خیلی دیگر را هم.
در اين يافتن ها به نخستین رسيدم، نميدانم چه شده و چه مي کند، مي خواست بازي اي را شروع کند و کرد، چند وقتي را همدل بازيش شدم و رفتم، اما وب گردي است ديگر،( نخستين عزيز اينجا هم گذر از فيلتر به راحتي امکان پذير است برادر من،)در پستي از نيک آهنگ خواندم که از طرف وبي ملا نام به بازي دعوت شده، تب کردم، وب ملا را ديدم، زحمت کپي و paste را نخستين کشيده بود، و بازي در بين دوستان نخستين به نامش شد.
اميدوار بودم يکي باشد نويسنده نخستين و ملا در دنياي واقعي، اين اميد هم با کنار هم گذاشتن پستها در دو وب رنگ باخت.رنگ کلمات و بافت جمله ها ، حتي فضاي نوشته هاشان متفاوت بود.
براي نخستين کامنت گذاشتم که خبرم کند از اصل ماجرا، اما بي جواب ماندم، اين پست را گذاشتم شايد نخستين بيايد و اميد اندکم را به رفاقتهاي وبي رنگي بزند، شايد بيايد و قانعم کند.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:26  توسط عليرضا   | 

 

چند ساله مي خوام بميرم، شانس ندارم که، آجر هم که مي اد از آسمون مي خوره بغل پام، يکيش نمي خوره تو سرم که راحت شم.از خيابون که رد مي شم، ماشين ميزنه بغل دستيمو ناکار مي کنه، جا خاليم نميدما، سوار آسانسور که مي شم، قبلش چک مي کنم که امکان افتادنشو بسنجم، اما هيچ وقت نشده که بيفته، به کسي هم ربط نداره که چرا راههاي ديگه رو امتحان نمي کنم، من فقط مي دونم چند ساله مي خوام بميرم، نميشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 8:47  توسط عليرضا   | 

 

دروغهاي بزرگ قابل باورند به شرط آنکه با راست هاي کوچک همراه شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:28  توسط عليرضا   | 

 

در راستاي شفاف سازي بيشتر در خصوص دست فروش بودنمان، بايد به عرض برسانم که در نهايت خوشوقتي و خوش شانسي، شر ها و شعار هايمان گرفت، ( اين اروپائيها باز هم ثابت کردند شاخک هايشان قوي تر از همسايگان ما ميزند، کار هفته پيش آنها تازه دارد از طرف همسايگان تکرار مي شود)ديروز ژنرال مشرف( غاصب حکومت پاکستان) و عبدالعزيز حکيم، مهمان بساطمان بودند.لازم است به اطلاع برسانم که در ادامه بازايابي هايمان (نکند فکر کرديد کار ما الکي است)آقاي لاريجاني هم تشريف ميبرند مونيخ.اصلا کي گفته مشکلات ما ربطي به آمريکا دارد، تمام گير ما اروپائيها هستند.اگر بتوانيم مجوز بساط دائممان را از اروپائيها بگيريم، کار تمام است، اين همه زرت و پرت آمريکائيها هم بي خود است، به ما هم هيچ ربطي ندارد عروسک گردان اروپائيها، همين آمريکاي عوضي است. ما کار خودمان را مي کنيم و آنها هم کار خودشان را.برنده مائيم، مطمئن باشيد.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 7:27  توسط عليرضا   | 

 

اصالت من گيلاني است، از پدر و مادري گيلاني در تهران متولد شده ام، گيلان را بسيار دوست دارم، قبل از اينکه اين پست تبديل به يک بيو گرافي شود بايد بگويم، چند روزي است که يک CD از کارهاي شيون فومني را گوش مي کنم به نام گيله اوخان .اگر گيلکيد و يا گيلکي مي فهميد، از دست ندهيد شنيدن اين اشعار را. چه مي کنه اين شيون فومني.
يادش تا وقتي نفس مي کشم با من خواهد بود.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 8:38  توسط عليرضا   | 

 

من بودم؟ قدم ميزدم طول اطاق را، مي چرخيدم روي پاشنه و بر مي گشتم، مي رفتم و برمي گشتم، ميرف... .
صدا مي آمد ، ناله بود ، گفتند مادرت است، نمي شناختم، نه صدايش را و نه بعدتر که آوردندش، خودش را. گفتند مادرت است،کس ديگري گفت: خفه اش کنيد. از درونم بود، کس ديگري بود يا من بودم؟نمي شناختم خودم را ، سه نفر آمدند، بردند مادرم را، نمي شناختم مادرم را، مادر من بود؟صداي ناله از پائين مي آمد، مادر من بود؟ ناله شد، ضجه، مرا صدا ميزد ، به نام، نه عليرضا نه،مادر من بود؟ قدم ميزدم طول اطاق را مي چرخيدم روي پاشنه و بر مي گشتم،مي رفتم و بر مي گشتم، مير... .
ضجه کم طنين شد، نمي شناختم خودم را ،ناله شد، مادر من بود؟ خس خس سينه شد ، من بودم؟و آه.
قدم ميزدم طول اطاق را و مي چرخيدم روي پاشنه و بر مي گشتم،مي رفتم و بر مي گشتم،مي... .
من بودم؟ خودم را نمي شناختم، مادر من بود؟ صدا نمي آمد نه ضجه نه ناله نه خس خس نه آه.
صدا نمي آمد، صدا نمي آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:39  توسط عليرضا   | 

 

اين چند وقته شايد ديده باشيد مسابقات فوتبال داخلي امان را ( مثلا اسمش ليگ حرفه اي است) جدا از ظرافتها و تازه هاي تاکتيکي ( آدم عقش مي گيرد) که ميتوان در اين بازيها به نظاره نشست، آنچه وادارم به نوشتن کرد، ارائه بازيهاي بسيار جوانمردانه از طرف تيمها است.تا جائيکه اين اروپائيها که خودشان مبدع اين شيوه اند، بايد پيش بازيکنان ما لنگ بيندازند و آموزش ببينند.طرف آنچنان زده بازيکن مقابل را روي خط نيمه زمين، که بايد با کارتک جمعش کرد، بعد بازيکن ديگر تيمش در يک اقدام بسيار جوانمردانه توپ را جوري مي اندازد که از يک وجبي نقطه کرنر زمين همان بازيکن به زمين گرم خورده برود بيرون، در حين مداواي بازيکن رو به موت، مربي تيم يادش مي آيد که پرس يکي از تاکتيکهاي موثر فوتبال است، پس به بازيکنانش دستور پرس از جلوي دروازه حريف مي دهد، و آنچنان چند لايه پرس مي کنند تيم حريف را که رستم هم اگر بود نمي توانست توپ را درست پرتاب کند.
بدي کار اين است که بازيکنان تيم مقابل هم که ايندفعه تحت بازي جوانمردانه قرار گرفته اند، بسيار مشتاق به تلافيند و منتظر اولين فرصت.همه هم يک جورهائي عادت کرده اند و سرشان را هم بالا مي گيرند که بله، end جوانمردي فقط مائيم.
تعميم اين فير پلي به تمام شئونات زندگي ما ايرانيان و پيدا کردن دلايلش با شما.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:53  توسط عليرضا   | 

 

مثل اينکه شعري را که خوانده ايم پاي بساطمان، حسابي باعث گرمي بازارمان شده، دبير شوراي امنيت ملي روسيه پاي بساطمان آمد، بنده گان خدا ترسيده اند نکند از اين نمد کلاهي گيرشان نيايد. وزير امور خارجه فرانسه هم که به عللي نمي توانسته به بساطمان سر بزند(آگاهان اعلام کرده اند نامبرده فرزندش روي گاز است) در اظهار نظري تر کاننده اعلام کرد: فقط ديپلماسي.خدا پدر مصدق را بيامرزد که جنگيد اين نفت را ملي کند تا ما امروز سرمان را بالا بگيريم و باد در غبغبمان بيندازيم و تمام خاصه خرجي هايمان را لاپوشاني کنيم. اگر نفت و خب به طبعش گاز ملي نشده بود و ما هنوز کارگر انگليسيها بوديم که نمي توانستيم از حقوق بخور و نميرمان از اين دست و دل بازي ها بکنيم.
باقي بقايتان
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 9:2  توسط عليرضا   | 

 

اين دست فروش ها را که ديده ايد، انواع و اقسام شعرها را مي خوانند تا مشتري را راضي کنند سري به بساطشان بزند و بتوانند از اين نمد کلاهي براي خود بدوزند.اما فراگير ترين شعري که مي خوانند و نسل به نسل دهان به دهانشان گشته همين است که : خونه دارو بچه دار، زنبيل و بردارو بيار.
ميدانيد که اين زنبيل برداشتن خودش يعني اينکه ما ارزان فروش هستيم و شما مي توانيد مقدار بيشتري از آنچه که احتياج داريد و در بساط ما موجود است را بخريد و در زنبيلتان با خود ببريد.به عبارت ديگر يعني ما پول کمتر مي گيريم و جنس بيشتر مي دهيم. شما فقط بايد زحمت آمدن تا بساط ما را بکشيد، باقيش با ما.
اين شده وضعيت امروز کشورمان . از اطراف و اکناف دنيا مي آيند و سري به بساط ما مي زنند، با اين اميد که با پول کمتر جنس بيشتري با خود ببرند.ديشب وزير امور خارجه بلا روس ايران بود که بلا گرفته مثل اينکه شامه تيزي دارد، نشسته ايم منتظر تا ديگران از در درآيند.
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 6:48  توسط عليرضا   | 

 

در این چند وقته وبلاگ نویسی ام خیلی زور زدم یکی از دلمشغولی هایم را پنهان کنم.اما به قول دوستان هر جا که میروم مثل دم خروس آن آقای دزد، همیشه از زیر کتم می زند بیرون.باید اعتراف کنم من فوتبال را بسیار دوست دارم.البته اين فقط فوتبال نيست که من را جذب مي کند اگر از همسرم بپرسيد به شما مي گويد که حتي بازي منچ و مار پله که در سطح مثلا زير گروه دست سوم محلات هم بازي شود و البته پخش مستقيم داشته باشد مي تواند من را ميخکوب تلويزيون کند.اما با همه اين تفاسير فوتبال چيز ديگريست.وحدت در عين کثرت را از فوتبال آموختم.کار هماهنگ براي رسيدن به يک هدف مشترک را فوتبال به من آموخت، گرفتن بهترين تصميم در کوتاهترين لحظات را هم از قديم الايام پرسپوليسي بوده ام ، آن دورترها دو آتشه و امروز يک دوستدار.دروغ نگويم، نتايج پرسپوليس هميشه برايم مهم بوده حتي وقتي به حضيض ذلت افتاده باشد،اما آن چه وادارم کرد به اين اعتراف، بازي ديروز ابومسلم با پرسپوليس بود.
اميدوارم خداداد عزيزي موفق شود حتي اگر در اولين بازيش به عنوان مربي پرسپوليس را برده باشد.
تا بعد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط عليرضا   | 

 

ما ايراني ها يک سابقه تاريخي بسيار قوي در فراموش کردن وعده ها داريم اماهنوز آنقدرها نگذشته که فراموش کنيم
( فکر ميکنم دوره فراموشي ما را روي چهار سال گذاشته اند).همين يک سال و نيم پيش بود که در تبليغات رياست جمهوري، رئيس جمهور امروزمان با قاطيعت از حل مشکل مسکن در آينده نزديک خبر دادند،در اين يکسال و نيم گذشته شاهد افزايش روزافزون قيمت مسکن در ايران و شاخصه آن تهران بوده ايم.جالب اينجاست که رئيس جمهور اينبار ديگر نمي تواند از محله اشان مايه بگذارند(قيمت زمين در نارمک تا متري دو ميليون تومان و قيمت آپارتمان تا يک ميليون و هفتصد هزار تومان رسيده، البته اين قيمت آپارتماني است که با بهترين مصالح و در بهترين نقطه ساخته شده که قبل از اين گراني ها تا نهصد هزار تومان قيمت داشت)، آنچه وادارم کرد اين پست را بنويسم پاسخ ديشب رئيس جمهور به سوال مجري برنامه گفتگوي ويژه خبري کانال دو بود که مستقيم به دوربين نگاه کردند و گفتند: خب اين که چيزي نيست، ما هر سال افزايش قيمت در مسکن را داشته ايم و آمار 1350 به اينطرف را ارائه کردند.
خواستم بگويم بله آقاي احمدي نژاد همينطور است که مي گوييد اما شما راي مردم را با شعارهايتان گرفتيد نه با تکيه به اين آمار و ارقامي که امروز به خوردشان مي دهيد.
راي مردم را با قول وام هاي سه ميليوني و ده ميليوني به اقشار کم درآمد و مستمري بگيران و بازنشستگان گرفتيد راي مردم را با اين قول که حداقل حقوق بازنشستگان و مستمري بگيران را به دويست هزار تومان خواهيد رساند( از نزديک مي شناسم افرادي را که هنوز منتظرند پستچي حقوق آخر ماهشان را که مي آورد، دويست هزار تومان باشد) گرفتيد، راي مردم را با بسياري قولها و شعارها که داديد و يا از طرفتان دادند و شما با سکوتتان تائيدش کرديد، گرفتيد. آنچه امروز مردم مي خواهند همان حقي است که خود شما برايشان يادآوريش کرديد.
باقي قولهايتان را خود به ياد بياوريد و انجامش دهيد، شايد از شما نام نيکي در تاريخ اين مملکت به يادگار بماند که تاريخ عادل ترين داوران است.
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط عليرضا   | 

 

سعيد الصحاف را به خاطر داريد؟وزير نميدانم چي چي صدام در زمان اين حمله آخر آمريکا به عراق.دقيقا تا لحظه آخر سقوط بغداد کلاشينکف در دست فرياد مي کشيد، ما اين آمريکائيان متجاوز را به خاک سياه مي نشانيم و ال و مي کنيم و بل. وقتي هم که بغدادسقوط کرد، جيم شد. دستگيرش که کردند، گفت: غلط کردم ، دستور داشتم آنطور حرف بزنم.آن لحظات با شرايط شديدا مشابه در حال تکرار براي ماست. هر کس دادي ميزند و فريادي مي کشد که آمريکا غلط مي کند به ما حمله کند، قلم پايش را خرد مي کنيم، اميدوارم همين طور باشد که آقايان مي گويند وگرنه گفتن آن غلط کردم کام ملتي را تلخ مي کند.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط عليرضا   | 

 

چته باز هم گه مرغي شدي؟مهدي گفت.
گفتم:مرتيکه چه دردت شده که الان زنگ زدي؟ ميدوني ساعت چنده؟
گفت: چه وقت خوابيدنه، ساعت هنوز يک نشده.
گفتم: جون مادرت بي خيال شو، بنال ببينم چي مي گي.
سوابق قبلي آقا مهدي نشان ميداد که اگر کوچکترين بي احتياطي بکنم بايد تا صبح پاي صحبت هاش بنشينم تا دست آخر فراموش کند چه مي خواست بگويد و چون خيلي اصرار مي کند که حرف مهمي را مي خواسته بزند، بايد همه بچه ها را آلاخون والاخون مي کردم تا بفهمم چه اتفاقي افتاده .
گفت: محل نبودي؟
گفتم: برات توضيح ميدم،چه کار داري اين وقت شب؟
گفت: بازم ميگه اين وقت شب، تازه سر شبه.
گفتم: مگه من نگفتم، غلط کردم، شما امر بفرما
گفت: اينقد دري وري گفتي که يادم رفت چي مي خواستم بگم.
گفتم: جون مادرت، مهدي جان فقط يک کم فکر کن، شخم نزن اون مختو که ميريني به هر چي خاطره است، از همين امشب بعد از اينکه شام خوردي ،فکر کن چه اتفاقهائي افتاده.
همه چيز در خانواده مهدي زمان مشخص داشت.ساعت هشت صبح بيدار ميشدند و آقا مهدي چون بايد نان صبحانه را مي خريد حق داشت زودتر از بقيه از توالت استفاده کند،ساعت 8.25 دقيقه مهدي مي رفت دنبال نان و بايد حتما قبل از ساعت 9 برمي گشت خانه. اگر يکي از بچه ها را ميديد نان صبحانه و شامشان يکي ميشد.بنده خدا مادرش اگر چند تائي نان از شب قبل مخفي نمي کرد حداقل هفته اي چهار روز بايد بدون صبحانه مي ماندند.عادت خوبشان هم اين بود که هر چه روي سفره مي آمد را مي بلعيدند.خوراک صبحانه اشان پنج عدد نان بود، اگر بيشتر داشتند ، نمي گذاشتند بماند و اگر چهار تا نان داشتند خوراکشان همان پنج تا بود.ساعت 12.5 ناهار مي خوردند که مهدي ( گفتم که ) چهار روزش را نبود.ساعت هفت هم شام.ساعت خوابشان بعد از اينکه بچه ها بزرگ شده بودند اندکي دچار تغيير شده بود، تا بچه ها نمي خوابيدند که نمي شد پدر و مادرش بخوابند.
تنها اميدم اين بود که فيلم نديده باشند که آنوقت مجبور بودم تا آخر فيلم را هم گوش کنم، ديدم و بده بعدن ببينم و از بچه ها مي گيرم اصلا به گوشش نمي رفت.
گفت: زياد کار ي نکردم يعني غروبي با بچه ها بودم..
گفتم: غروب نه عزيز بعد از شام.
گفت: آها شام کتلت داشتيم، خوشمزه نشده بود، مامانم سيب زميني زياد قاطي اش کرده بود همچين مزه گوشت نمي داد.حال نداد، نون بربري هم که نداشتيم، يعني مي دوني صبح که رفتم نون بگيرم مجيد 2 رو ديدم باهاش رفتم شرکتشون، دم غروبي اومدم يادم رفت نون بگيرم، مامان لواش گرفته بود ، از اين بسته اي ها ، خوشمزه نبود.
حتما فکر مي کنيد که من چقدر حرص ميخورم ، از دست مهدي،اما بايد به استحضارتان برسانم که تا يک ساعت فکاکي( فک زدن) مهدي طبيعي بود ، بيشترش را بايد نگران مي شدم که بکل اصل قضيه را فراموش کند،
گفتم:بعد از شام چه کار کرديد؟
گفت: هيچ چي فيلم ديديم.
تب کردم، تنها اميدم داشت از بين مي رفت.
گفتم: ميتوني بي خيال فيلم بشي و يک بار فقط بک بار توي عمرت درست فکر کني؟ فيلمو صبح بيا خونمون تعريف کن ، فردا کاري ندارم، اصلا بيارش با هم ببينيم. صبح سر کار نميرم.
گفت: جون علي نميري؟ دمت گرم،اول وقت اونجام.
گفتم: بيا، بعد از فيلم چي شد؟
گفت: نذاشتن که فيلمو ببينيم، وسطاش امير زنگ زد.
گفتم: امير خودمون؟
گفت: آره، راستي اون کارتون داشت،گفت به تو و مجيد و مجيد2 زنگ زده خونه نبوديد.علي خاکي هم که معلوم نيست کدوم گوريه، وحيد ز هم که دوبي رفته، خنگه خدا مي گفت مجبور شده به من زنگ بزنه.
گفتم: کار واجب داشت؟
گفت: فکر کنم، گفت حتما بايد با شماها صحبت کنه. خيلي عجله مي کرد، نه گذاشت فيلممونو ببينيم، نه فهميديم چي مي خواست بگه.فيلمم که نصفه ببيني ديگه نمي فهمي چي مي شه که.
(امير را که مي شناسيد؟ اگر نمي شناسيد لطفا چند پست قبلي را بخوانيد)
گفتم: دمت گرم، بگير بخواب.
گفت: چه وقت خوابه؟ مي خاي بيام پيشت؟
گفتم: کار دارم عزيز، صبح بيا
گفت: آخه..
گفتم: کوفت تا فردا
گفت: زنگ مي زني به امير.
گفتم:آره
گفت: اخه دو ساعت پيش قطع کرد.گفت پيداتون کنم بگم سريع بهش زنگ بزنيد.محمد يه فيلم تازه گذاشته بود تا اونو ديدم يه خورده طول کشيد.
گفتم: بخواب.
گفت: چه وقت خوابه؟
امير بايد کار مهمي داشته باشد که زنگ زده و حتما خيلي مهم بوده که به مهدي زنگ زده،شماره اش را مي گيرم
نمي گذارد به زنگ دوم برسد.
امير: الو؟
گفتم: سلام بابائي، حال مختون چطوره؟ تيليته؟
------: کجائيد شماها؟از غروب دارم مي گيرمتون.مجبور شدم زنگ بزنم مهدي.
گفتم: چي شده؟
------: همه تون پاشيد بيايد پيش من، وضع خيلي خرابه،اينجا روز و شب دارن کار مي کنن تا زمينه حمله به ايران رو بچينند.همه دنيا عليه ايران بسيج شدن،رايس رفته خاور ميانه، هيلاري رفته عراق، روسيه و چين هم که پشت ايران رو خالي کردن،با اين گند دفتر مثلا کنسول گري تو اربيل هم که کار بدتر شده، ديرو زود داره اما سوخت و سوز نداره اين حمله، جون من ول کنيد بيايد اينجا.
گفتم: شابدالعظيم نيستي که امير جون، اينجا هم خبري نيست، اصلا مي خوان بيان چي کار مهدي رو بگيرن.تازه اگه بگيرن که يک کشور رو نجات دادن.بي خيال بگير بخواب پسر.اينجا هيچ خبري نميشه.اينا ميدونن کجا بايد کنار بيان.بگير بخواب.تو مملکت خوابها، اگه خوابيده باشي اتفاقي برات نمي افته، اتفاق مال بيدارهاست.جوش نخور.بخواب.
------: خيلي بي خيالي بابا،جديه به خدا
گفتم: ميدونم، امشب که نمي تونيم بيايم، بخواب تا فردا، يک خورده ايراني فکر کن.بي خياليتو گذاشتي ايران ايندفعه؟
------: ......................................(مثلا سکوت)
گفتم: ......................................( // // )
------: اگه شلوغ بشه ميام ايران، اينجوري پيش همميم.
گفتم: غلط مي کني پاتو بذاري اينجا.اگه شلوغ شد يک فکري مي کنيم.
ميدانم آنقدر احمق هست که بيايد.
گفتم: شب بخير
------: شب بخير

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:13  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .