حالا ديگر دو سالي ميشود که امير را نديده ام. خانه زاد بوديم با هم،امير، مجيد، من ، مجيد2 ،مهدي، وحيد و علي خاکي .چند سالي بود که با هم بوديم. در تیممان امير فوروارد بود و متخصص خراب کردن موقعيتهاي تک به گل،یعنی اگر می خواستید یک بازی را بدون دردسر ببازید فقط کافی بود امیر را بردارید.به راحتی خوردن یک راحت الحلقوم از بیست موقعیت تک به گل هر بیست تایش را میزد بیرون و اگر روی فرم خوبی بود این شانس را داشتید که دو ضربه اش به تیر بخورد.
بين همه امان امير عاشق رفتن بود ، و ما در بند محله امان و خاطرات و عشق ايران، چند سال دويد و دربه در شد براي رفتن از ايران و درست وقتي که از همه جا مانده بود و داشت بي خيال ميشد،يکدفعه همينطوري الکي يکي از دوستان خواهرش پيدايش شد با پيشنهاد يک کار، بعد همينجور الکي تر مدير عامل شرکت از ش خوشش آمد و سفارشش را به شريک تجاري ايتاليائي اش کرد و امير خان دو ماه بعد از آن آمد با يک ويزاي شش ماهه شين گن.چقدر خوش گذشته بود شب آخر رفتن امير، مدير عامل شرکتشان هم آمده بود، با بچه ها حلقه زده بوديم دورش و به هواي رقص کردي هر چه لگد دلمان خواسته بود نثارش کرده بوديم،خنديده بوديم و خنديده بود،مدير عاملشان را مي گويم.صبح قبل از پرواز همه آن چيزي را که خنديده بوديم گريه کرديم و او خنديده بود که خليد به خدا شما.امير خان پريد با ويزاي شين گني که از ايتاليا گرفته بود اما به آلمان و بعد از چند روز به اسپانيا و جزاير قناري(باز هم بگوئيد مو لاي درز کار اين اروپائي ها نمي رود)
امير پريدو تا دو سال نديديمش، خبرش را داشتيم، چند وقتي را در رستوران يکي از بستگان کار کرده بود و بعد که آبشان نرفته بود توي يک جوي ول کرده بود و رفته بود توي يک جزيره ديگر و به قول خودش عملگي کرده بود،خبر اين سختي ها را بعدن وقتي از آب و گل درآمدو برگشت به جزيره اصلي و کار تازه پيدا کرد، بهمان داد، سخت کار کرده بود از چهار بعد از ظهر تا چهار صبح، در يک رستوران و امير خان که تهران بلد نبود نيمرو درست کند و اگر اين خبط را مي کرد حداقل چند جاي دستش را مي سوزاند و تازه دست پختش را سگ همسایه هم نمی خورد، شد سر آشپز يک رستوران اسپانيائي که ديگر به لطف امير خان در منوي هفتگي اش کشک بادمجان ايراني را هم داشت خوشحالتر شديم وقتي شروع کرد به درس خواندن که هنوز هم مي خواند، يک شب تابستان آمد و يک ماه ماند،وقتي آمد که شکر آب بود بين دوستان و با دلخوري برگشت، همه تازه ازدواج کرده بوديم و مشکل داشتيم براي تطبيق زندگي متاهلي با زندگي مجردي قبليمان، همه امان سر در گم بوديم،تا آمديم خودمان را جمع کنيم يک ماه شدو امير رفت. سال بعد آمد ، حالا همه امان جمع بوديم و کنار هم ،چقدر خوشحال شدم وقتي همسرم امير را بوسيد وقت آمدنش و چقدر خوشحال تر، که وقت رفتنش گريه کرد، اين ديگر حال همه امان بود، خوشحال برگشت. ديگرجمع جور شده ،جائي براي خودش خريده و به قول ما شده آبجو فروش، چرخيده چرخ زندگي اش.
حالا ديگر دو سالي مي شود که نديدمش،قرار است براي عيد بيايد تهران، با يک دختر اسپانيش نامزد شده و روي دستمان مي ماند خوابي که برايش ديده بوديم.با بچه ها قرار گذاشته بودیم چند تا از این دختر های محل را که سرشان درد می کند برای آرتیست بازی تیر کنیم امیر خان را در فرودگاه و جلوی چشم پدر مادرش بدزدند و تحویل ما بدهند.نشد دیگر اما عیبی ندارد همينکه امير خان را مي بينيم،آنهم بعد از دو سال نعمتي است براي خودش.
تا بعد