تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

مرد ته مغازه اش ايستاده بود و سرش را بر سر ويلونش گذاشته بود.آرشه اش آنچنان نرم ميرفت و مي آمد که انگار کنيد دست نوازش بر سر محبوبه اي.تنه اش هماهنگ بود با رقص آرشه و صداي ساز. مي رفت و مي آمد، مي رفت و مي آمد.
آقا پفک داريد؟پسرک پرسيده بود، مرد سازش را گذاشت روي يخچال بستني ها و آمد پشت پيشخوان.آقا شما چي مي خوايد؟نگاهم به سازش بود وقتي پرسيد.چيپس، دو تا، فلفلي و ساده، فلفلي ندارم جاش تنوري ببر.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 7:56  توسط عليرضا   | 

 

مهدي،خرس گنده عادتهاي بچه گي اش را با خودش بزرگ کرده بود، يعني خودش بزرگ شده بود اما عادتهاي زمان بچه گي اش را به همان اندازه با خودش آورده بود، خيلي از اين عادتها خوب بود مخصوصا براي ما که دوستانش بوديم، خيلي کم عصباني ميشد و وقتي هم که ميشد عين بچه هاي کوچک دو دقيقه بعد بر مي گشت و به لطايف الحيل از دلت در مي آورد، دروغ نمي گفت، آنچنان شنيع راست مي گفت که خيلي اوقات ما دچار دردسر مي کرد، اگر عباس بقال مي پرسيد:کي اين چيپس و پفکها رو کش رفته ؟آقا مهدي مثل بتمن ميپريد وسط و مي گفت:ما، خدائيش آدم فروش نبود،همه گندها رو سعي مي کرد گردن جمعمان بيندازد.يکي ديگر از اين عادتهاي زيبا، نگه داشتن جوجه بود.هر وقت مرغ دارها دچار مشکل مي شدند و جوجه هاي يک روزه اشان را از سر بيچاره گي حراج مي کردند مطمئن بودند که يکي هست که نميگذارد اين صنعت زمين بخورد،آقا مهدي يک دفعه مثل شزم سر مي رسيد و چند کارتن از جوجه ها را مي خريد و همه را ميهمان مي کرد در دستشوئي حياطشان(جوجه ها را گفتم ، اشتباه نگيريد لطفن)،تا چند وقت هم ما از دست راستگوئي هايش در امان بوديم(الان هم که فکر مي کنم ميبينم خدائيش فقط راستگوئي هايش بود که ما را به دردسر مي انداخت، و هنوز هم نمي دانم که چرا اين پسر مثبت بر خورده بود توي ما و چه چيز ديده بودند خودش و خانواده اش که با ما ماند).
اما
اين همه آسمان ريسمان بافتم که برسم به اينجا
يک هفته اي ميشد که مهدي را نديده بوديم، يک جورهائي دلتنگش شده بوديم،امير ميگفت خودش کمک کرده که دو کارتن جوجه اش را ببرد خانه و ما هر جور حساب ميکرديم ديگر بايد آخرين جوجه اش هم تلف شده بود اما نيامده بود بيرون.راستي اصل کاري را يادم رفت برايتان بگويم، هر کارتن جوجه که بين پنجاه تا هفتاد جوجه را در خودش جا مي داد، کنار مهدي حدود سه روز دوام مي آورد، زياد هم فرقي نمي کرد چند کارتن باشند ،همه در يک مدت زمان از بين مي رفتند،ميدانيد که(چه مي گويم اگر ميدانستيد که لازم نبود من برايتان بگويم)، وارد شدن جوجه ها خودش آداب و رسومي داشت، نميدانم کدام از خدا بي خبري به مهدي جان گفته بود جوجه به محض ورود به مرغداري بايد واکسينه شوند. مهدي هر سري سعي در واکسيناسيون جوجه هايش با يک نوع دارو داشت، خودش مي گفت:بالاخره پيدا مي کنم،تا حالا استامينوفن و آسپرين و ديفنوکسيلات و هيوسين و آتنولول و پرو پرانولول و ديازپام و آمي تريپتيلين را امتحان کردم،نشده اما بالاخره پيدا مي کنم.
امير را فرستاديم دنبالش، برگشت که :بابا ديوانه شده اين بچه، توي حياط راه مي رود و داد مي زند :يافتم، يافتم.
ترسيديم، تا رسيديم دم خانه اشان دلمان هزار راه رفته بود، رفتيم تو،همه امان را نشاند توي حياط و خوشحال که:
ديديد گفتم پيدا مي کنم، ما گيج که : چه را ؟ گفت:راه حل زنده نگه داشتن جوجه ها را.و مثل سرداران فاتح در توالت را باز کرد و رفت تو ،ما گيج که : چه ميگويد. يک جوجه پريد بيرون و دويد طرف ما، پشت سرش مهدي آمد بيرون خندان.گفت: اين همه دارو امتحان کردم، نشد، ايندفعه گفتم آب درماني شان کنم.روزي يک دفعه شستمشان .داد زديم تو اين سرما.گفت فکرش را کرده بودم والور مي آوردم توي توالت،تک تک هم خشکشان مي کردم.تا سه روز پيش هم هفت تاشون زنده بودن، تو اين سه روزه شش تاشون مردن، تقصير خودم شد، سر پوش توالت رو برداشتم، کار داشتم يادم رفت بزارم سر جاش، شش تاشون افتادن تو چاه، اين يکي رو هم دم چاه گرفتمش.
امير گفت:برويم، تب کردم.گفتيم: بابات يک چنار به جايت مي کاشت هم دردسر بزرگ کردنش کمتر بود ،هم سودش بيشتر.مهدي گفت:صبر کنيد من هم بيايم،يک کم حوصله ام سر رفته.آخرش نفهميديم چه لعبتي است اين مهدي، هر دفعه يک برگ تازه رو مي کند که براي ما هم تازه گي دارد.از حياط صداي مهدي مي آمدکه:بابا صبر کنيد من هم بيايم.وسطهاي کوچه بوديم که رسيد.پرسيديم:دل کندي از خانه.گفت:آره خسته شده بودم، فقط نميدانم موقع امدن چي بود توي حياط رفت زير پايم.همچين ،له شد. ميگم بچه ها بي خيال اين جوجه بزرگ کردن
بشيم .موافقيد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:44  توسط عليرضا   | 

 

حالا ديگر دو سالي ميشود که امير را نديده ام. خانه زاد بوديم با هم،امير، مجيد، من ، مجيد2 ،مهدي، وحيد و علي خاکي .چند سالي بود که با هم بوديم. در تیممان امير فوروارد بود و متخصص خراب کردن موقعيتهاي تک به گل،یعنی اگر می خواستید یک بازی را بدون دردسر ببازید فقط کافی بود امیر را بردارید.به راحتی خوردن یک راحت الحلقوم از بیست موقعیت تک به گل هر بیست تایش را میزد بیرون  و اگر روی فرم خوبی بود این شانس را داشتید که دو ضربه اش به تیر بخورد.

 بين همه امان امير عاشق رفتن بود ، و ما در بند محله امان و خاطرات و عشق ايران، چند سال دويد و دربه در شد براي رفتن از ايران و درست وقتي که از همه جا مانده بود و داشت بي خيال ميشد،يکدفعه همينطوري الکي يکي از دوستان خواهرش پيدايش شد با پيشنهاد يک کار، بعد همينجور الکي تر مدير عامل شرکت از ش خوشش آمد و سفارشش را به شريک تجاري ايتاليائي اش کرد و امير خان دو ماه بعد از آن آمد با يک ويزاي شش ماهه شين گن.چقدر خوش گذشته بود شب آخر رفتن امير، مدير عامل شرکتشان هم آمده بود، با بچه ها حلقه زده بوديم دورش و به هواي رقص کردي هر چه لگد دلمان خواسته بود نثارش کرده بوديم،خنديده بوديم و خنديده بود،مدير عاملشان را مي گويم.صبح قبل از پرواز همه آن چيزي را که خنديده بوديم گريه کرديم و او خنديده بود که خليد به خدا شما.امير خان پريد با ويزاي شين گني که از ايتاليا گرفته بود اما به آلمان و بعد از چند روز به اسپانيا و جزاير قناري(باز هم بگوئيد مو لاي درز کار اين اروپائي ها نمي رود)
امير پريدو تا دو سال نديديمش، خبرش را داشتيم، چند وقتي را در رستوران يکي از بستگان کار کرده بود و بعد که آبشان نرفته بود توي يک جوي ول کرده بود و رفته بود توي يک جزيره ديگر و به قول خودش عملگي کرده بود،خبر اين سختي ها را بعدن وقتي از آب و گل درآمدو برگشت به جزيره اصلي و کار تازه پيدا کرد، بهمان داد، سخت کار کرده بود از چهار بعد از ظهر تا چهار صبح، در يک رستوران و امير خان که تهران بلد نبود نيمرو درست کند و اگر اين خبط را مي کرد حداقل چند جاي دستش را مي سوزاند و تازه دست پختش را سگ همسایه هم نمی خورد، شد سر آشپز يک رستوران اسپانيائي که ديگر به لطف امير خان در منوي هفتگي اش کشک بادمجان ايراني را هم داشت خوشحالتر شديم وقتي شروع کرد به درس خواندن که هنوز هم مي خواند، يک شب تابستان آمد و يک ماه ماند،وقتي آمد که شکر آب بود بين دوستان و با دلخوري برگشت، همه تازه ازدواج کرده بوديم و مشکل داشتيم براي تطبيق زندگي متاهلي با زندگي مجردي قبليمان، همه امان سر در گم بوديم،تا آمديم خودمان را جمع کنيم يک ماه شدو امير رفت. سال بعد آمد ، حالا همه امان جمع بوديم و کنار هم ،چقدر خوشحال شدم وقتي همسرم امير را بوسيد وقت آمدنش و چقدر خوشحال تر، که وقت رفتنش گريه کرد، اين ديگر حال همه امان بود، خوشحال برگشت. ديگرجمع جور شده ،جائي براي خودش خريده و به قول ما شده آبجو فروش، چرخيده چرخ زندگي اش.
حالا ديگر دو سالي مي شود که نديدمش،قرار است براي عيد بيايد تهران، با يک دختر اسپانيش نامزد شده و روي دستمان مي ماند خوابي که برايش ديده بوديم.با بچه ها قرار گذاشته بودیم چند تا از این دختر های محل را که سرشان درد می کند برای آرتیست بازی تیر کنیم امیر خان را در فرودگاه و جلوی چشم پدر مادرش بدزدند و تحویل ما بدهند.نشد دیگر اما عیبی ندارد همينکه امير خان را مي بينيم،آنهم بعد از دو سال نعمتي است براي خودش.
تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:29  توسط عليرضا   | 

 

موسسه فرهنگي پکا (همان که در خيابان فلسطين نزديک خيابان انقلاب است)تعطيل مي شود(حداقل فروشگاه کتابشان).اولين بار دو سال پيش براي مراسم اهداي جايزه مهرگان ادب پايم به موسسه پکا باز شد.همان سالي که احمد اخوت جايزه بهترين رمان سال را برد و از مرادي کرماني تقدير شد، همان سالي که شهريار مندني پور جايزه بهترين رمان کودک و نوجوان را برد و تا آخر مراسم پيدايش نشد و هر چند دقيقه يکبار گفتند در راه است و دست آخر جايزه را يکي از دوستانشان گرفت، يادتان آمد،بله؟
از چند وقت قبلتر هم ارتباطم نزديک تر شد، پکا و مدير عاملش آقاي شعباني ميزبانمان شدند جهت برگزاري جلسات حلقه نويسندگان فردا
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:7  توسط عليرضا   | 

 

حلقه زده بودند که ،هو، هو، هو.پس هر هو سر خم مي کردند و بر مي گشتندو باز .يکي آن بين،به نجوا،شاه مردان هو، لا اله...هو، و باز هو، هو، هو.و من اين گوشه، در کنار، نگاه مي کنم.زنگ موبايل، کنار دستيم،بابا کرم و او با بقيه همراه، هو، سلام، هو، کار دارم، هو، بعدن، هو.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:52  توسط عليرضا   | 

 

به صورت عجيبي آرامم.
تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:39  توسط عليرضا   | 

 

در يکسال گذشته هر وقت خواسته ام خودم را سرزنش کنم که اين چه وضع نوشتن و خواندن و فکر کردن است يک طرف ديگرم در آمده که* آلما*

آلما دختر يکساله من است که با آمدنش،لذت و شادي و درد و آرامش و عشق و تنفر و آينده نگري و ...(جعبه حس هايم)را رنگ ديگري زده.

رنگ بسياري از حس هايم را نمي شناسم.

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:44  توسط عليرضا   | 

 

بدينوسيله به اطلاع همه عزيزاني که طي مدت کوتاه گذشته از پست قبلي ام، با ارسال email ،sms و داستان کوتاه،درخواست عدم خروج اينجانب از تهران را داشتند،مي رسانم،بدليل بروز پاره اي از مشکلات پيش بيني شده سفر بنده لغو،و تا اطلاع ثانوي اينجانب محکم و استوار به نگاهداري تهران مشغولم. هيچ ربطي هم به من و هيچ کس ندارد که همسرم فکر مي کند اين مشکلات دم سفر همه جزو برنامه ريزي هاي انجام شده من است .عزيزان تهراني (که مثل من فکر مي کنند)ميتوانند با طيب خاطر آسوده بخوابند که ما بيداريم.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:59  توسط عليرضا   | 

 

فردا،پس فردا و جمعه را نيستم.اميدوارم تا شنبه تهران سرجايش بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:10  توسط عليرضا   | 

 

آخر پدر من اين هم اسم بود؟اين هم کار بود که کردي؟به من چه که آن سال آ زد الکمار با گل شماري قهرمان شد و آژاکس را جا گذاشت.لا اقل اسممان را مي گذاشتي همين گل شمار ،بهتر بود از گل آوراژ که.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 7:3  توسط عليرضا   | 

 

بگير اين ليوانو،محکم بخور.دواي گلو دردت همينه.
جملات قصار بالا را ديروز در يک عکاسي در نارمک،از زبان يک خانم که قرار بود عکس من و آلما را بزرگ کند،خطاب به دوست منشي اش شنيدم.
تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:4  توسط عليرضا   | 

 

فردا چهارشنبه از ساعت 17 کتاب شطرنج با ماشين قيامت نوشته حبيب احمدزاده با حضور نويسنده در پکا مورد بررسي قرار مي گيرد.اين چهارمين جلسه اي است که به همت موسسه پکا و اعضاي حلقه نويسندگان فردا ظرف چند ماه گذشته در محل پکا برگزار مي شود.
اگر از علاقه مندان ادبيات داستاني هستيد اين جلسه را از دست ندهيد.
تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:46  توسط عليرضا   | 

 

حسرت لحظه هائي را مي خورم که مي روند و اثري از خودشان باقي نمي گذارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:11  توسط عليرضا   | 

 

منکه نفهميدم اين ديگر چه جور اسباب کشي است . ميتواني سر همان جاي قبليت ينشيني و بنويسي و با همان دوستان قبليت ارتباط داشته باشي(به همان راحتي قبل).
قديم تر ها وقتي اسباب کشي مي کردي(من استاد اين کارم،مادرم خانه را صبح تحويلم مي داد و ظهر اثاثيه اش را در محل جديد تحويل مي گرفت،به قبل و بعد کارهايمان هم،من و مادرم را مي گويم،هيچکداممان کاري نداشتيم و همسرم هنوز عادت نکرده که از يک هفته قبل مي افتد به جمع کردن و شستن و بستن.)ماشيني بود و کارگرهائي و سختي و سنگيني بارهائي که بايد يا از ترس شکسته شدن به دست کارگرها يا از فرط علاقه ،خودت حمل مي کردي.
اما امروز
مينشيني سر جاي قبليت(از اينکه اين جمله را تکرار کردم ،عفو بفرمائيد خيلي اوقات گرفتار سالاد کلمه ميشوم)و فقط با فشار دادن چند کليد و البته به کار انداختن مخت براي پيدا کردن کلمه کاربري که خودش دردسري است پيدا کردنش بين اين همه اسمي که قبلن انتخاب شده و چيزک هائي که مانده براي تو( دموکراسي هدايت شده را به يادم مي آورد،چرايش را نمي دانم)،تغيير آدرس مي دهي.
حالا
اين کار را من کرده ام و دليلش فقط ناله هاي دوستان کنار گوشم بود که سرويس بلاگفا به و به است و پرشين بلاگ اه و اه
و
اميدوارم که اينجا پاگير شوم و مزه صاحبخانه شدن را بچشم.گر چه هر جور نگاه مي کنم آخرش ميبينم مستاجرم.
تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:5  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .