تبليغاتX
آريو برزن

SOOTTAK.blogfa.com .................. a_ghavam@yahoo.com

::.. گورکن روزی صد تومن ..::

صفحه نخست

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385


آرشیو موضوعی

داستان کوتاه
ماترک

پیوندها

آلما خانوم جان
خرمگس خاتون
خوابگرد
هفتان
منيرو رواني پور
وب نوشت
ناز خاتون
شبنم طلوعي
نيک آهنگ کوثر
کتابلاگ
شيرين عبادي
انتشارات ققنوس
بنياد گلشيري
مکتوب
سيد مصطفي تاج زاده
مسعود بهنود
بهار
آناهيتا
فرجام
رستاخيز خيال
عينالي
روزگار سياه
لي لي حوضک
منطقه امن
شراگيم
آينده
کامران نجف زاده
شيون فومني
کانون زنان
ساز خاموش
شهروند امروز
قصه هاي عامه پسند
مازيار
بانوي مهر افاضات مي فرمايند

.

 
 

 چند وقتي است که مير حسين آمده است. راستش آن اوايل  از اينکه آمدنش باعث نيامدن خاتمي شده است اندکي نگران بودم که نکند ضعف نيروهاي دوم خردادي برنده شدن دوباره احمدي نژاد را به دنبال داشته باشد. دوره قبل و در دور اول راي ندادم و از آنروز اين پشيماني با من است. صبح روز راي گيري دور دوم را با برادرم رشت بوديم و بي شناسنامه. چاره در اين بود که خودمان را به تهران برسانيم و آنروز چه کرد اين پرايد وطني امان که 175 کيلومتر در ساعت را به ثبت رساند تا ما را به موقع برساند.اما به خطر انداختنمان بي سود بود.صبح روز اعلام نتايج انتخابات در يکي از فرعي هاي خيابان مطهري شاهد پخش شيريني توسط دو طلبه جوان بودم. خوش سيما بودند و خوش رو و در جواب من که گفتم اميدوارم دوره آقاي احمدي نژاد هم به حلاوت همين شيريني باشد لبخندي زدند و گذشتند.دلم مي خواهد امروز آن دو طلبه جوان را دوباره ببينم و نظرشان را بپرسم، نمي دانم شايد ديگر نشود آن دو را پياده و در خيابان ديد.

قبلترها گفته بودم که نمي خواهم هيزم تنور انتخابات باشم اما امروز، من راي مي دهم. ديگران هر آنچه مي خواهند بنامندش.

به قول دوستي در ايران نتيجه انتخابات را راي داده ها مشخص نمي کنند بلکه اين اتفاق به دست راي نداده ها مي افتد. بيائيد اين بار جهت پيش برد دموکراسي (حتا اگر قدم هاي کوچکي باشد) بي تفاوت نباشيم و تماميت خواهيمان را براي ابد فراموش کنيم.اتفاق با قدم هاي کوچک و محکم مي افتد و پا بر جا مي ماند. بيائيد در برداشتن اين قدم هاي کوچک شريک باشيم.

دوم خرداد 76 خانه نشين بودم و خسته از همه و مايل به راي دادن نبودم و اصرار دوستان، مجبورم کرد و من تمام آن شور و حال دوم خرداد را از همين روزها حس مي کنم.درد ناگفته بسيار است و حوصله گفتن، اندک.

اما

من به مير حسين راي مي دهم.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:12  توسط عليرضا   | 

 

جانمان در رفت از بس که به اين صفحه ۱۵ اينچي مانيتورمان چشم دوختيم و حرفي ، کلامي، داستاني از ذهنمان تراوش نکرد. مي گويند باعث و بانيش اين سرب موجود در هواي تهران است ما هم قبول مي کنيم ديگر، يعني اگر قبول نکنيم چه کار کنيم، در صورت دوم بايد خنگ و گول شدن خودمان را باور کنيم که اين يکي اصلن در فرهنگ واژه هايمان نمي گنجد، يعني بايد باور کنيم  ما، که روزگاري براي خودمان کسي بوديم و همه دور و بري ها(حداقل) ازمان حرف شنوي بسيار داشته اند، حالا ديگر چونان دراز گوشي به گل نشسته ايم؟ ما که هنوز ديپلمان را نگرفته، ميانجي تمام دعواهاي خانوادگي دور و بريان بوديم و حلال مشکلات ريز و درشت دوستان و هر وقت اراده مي کرديم،شعري ، داستاني، رماني(حالا از نوع فهيمه رحيمي و دانيل استيل و يا غير) قلپ قلپ از دورنمان تراوش مي کرد، حالا بايد ساعتها بنشينيم و چشم بدوزيم به اين صفحه پر از نقطه و هيچ نتراوشد ازمان؟

آي سرب

آي سرب، خدا بگويم با تو چه کند که اينگونه گيج و آسيمه سرمان کردي.اگر تو نبودي ، ما حداقل پخي شده بوديم، نه اينکه همان آقائي که بوديم، باقي مانده باشيم.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط عليرضا   | 

 

سلام

راستش قبل از نو شدن سال خیلی زور زدم یک پست بهاریه داشته باشم نشد دیگه. تبریک گفتن خیلی خوبه دوستش دارم ولی نشد دیگه.

امروز اومدم شرکت. راستش به دو دلیل خیلی حالم خوب شد. اولش اینکه دو تا کامنت خصوصی از مریم بانو داشتم که اشک به چشمام آورد اما تصدیق بفرمائید که نمی تونم براتون تعریفش کنم حریم خصوصی دیگه. و دومش هم اینکه برادرم حامد یه رادیوی اینتر نتی راه انداخته. من خوشم اومد  و دلم نیومد بهتون معرفیش نکنم خب می فهمید که این یکی جزو حریم خصوصی نیست و میشه ازش براتون تعریف کنم. خودتون گوش کنید.مدیوم رادیو رو میشناسند و امید وارم که بتونن به همین خوبی ادامش بدن.خودتون گوش کنید..

سالی پر از آرامش و سلامتی براتون آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:39  توسط عليرضا   | 

 

هفده سال پيش اگر از امروزم مي پرسيدند تنها امکاني که احتمال وقوعش را نمي دادم  همين امروزم بود.ازدواج کرده باشم و بانوئي و آلمائي.

آنروزها مرگ را در همسايگي مي ديدم که اگر خود به ميهماني ام نمي آمد من بايد به پيشوازش مي رفتم. از بانو که پنهان نيست از شما چه پنهان روزهائي را سپري کردم با شوق ديدارش و شعف در آغوش کشيدنش. به دفعات سور و سات ميزباني اش را فراهم کردم اما هر بار اتفاقي، دوستي، مزه توتي ميمان ناخوانده ام مي شدند و من را در ميزباني ام ناکام باقي مي گذاردند.

رفاقت با پدرم و به ذائقه نشستن مزه برادري برادرانم، بعد ها باعث شد ميهمان کمتر سراغم را بگيرد.

بيماري پدرم و نياز به مراقبتش بعد تر ها دوستي ام را با ميهمان سست تر کرد و امدن بانو به زندگي ام آخرين ضربه کاري را به رابطه من و ميهمان وارد کرد.آلما پيوندم را به زندگي بيشتر کرد و امروز اگر از هفده سال قبلم بپرسيد با ابن بهت و حيرت به جايم مي گذاريد که آن علي رضا هم من بودم؟

زندگي شايدگاهي هيچ نداشته باشد، اما عشق دارد، دوست داشتن دارد، گل مريم دارد، برادر دارد،آلما دارد و مزه توت.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:30  توسط عليرضا   | 

 

آي عزيزان دوروبر، دور و نزديک

ما نيستيم.

شما کجائيد؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:28  توسط عليرضا   | 

 

اينکه ما اين چند روز را نبوديم بگذاريد به حساب اين آقاي يوزارسيف که خدمات سرويس اينتر نت ما را ميدهد.از چند روز پيش اين بلاگفا باز نمي شد. اولش فکر کرديم اختلالات طبيعي بلاگفاست بعد چند روز که گذشت کم کم شک کرديم اما باز هم همت نکرديم از جاي ديگري چکش کنيم. تا اينکه امروز آقاي يوزارسيف زنگ زد که شارژ بهمن ماه را نمي خواهيد پرداخت کنيد؟ ما گيج که پس پولي که اول ماه نقد پرداخت کرديم پس واسه چي چي بود؟ کلي گشتيم تا فيش هاي پرداختي را پيدا کرديم و غر غر زنان که: اين چه سرويسي است که به ما مي دهيد؟( راستش اينجا شرکت داتک سرويس اينتر نت مي داد که به دلايل بسيار فني زير آبشان را زديم و فرستاديمشان دنبال زندگيشان. اين آقاي يوزارسيف هم از همسايگانند که به جاي آن شرکت خدمتمان مي رسند)به جان شما نباشد به جان اين ياشار خودمان در چشم يه هم زدني صفحه اول بلاگفا را برايمان بالا آورد و ما شرمنده خودمان و شما و جناب ايشان که چه چپر چلاقي هستيم ما در استفاده از اين سرويس هاي جديد و اينکه چقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد.قضيه قيف و قير است ديگر اينجا.

اما بعد

آمدن خاتمي را تبريک مي گويم.

و بعدتر

خواهش مي کنم به خاتمي راي بدهيد.

و بعد تر از آن

سلامتي شما.

باقي بقايتان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:56  توسط عليرضا   | 

 

من به او مي گويم:دل خوش سيري چند؟

او به من مي گويد: برو بابا دلت خوشه سيري نيست واحدش عوض شده

چند گرم بدم؟

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:20  توسط عليرضا   | 

 

خبري نيست جز سلامتي شما

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:58  توسط عليرضا   | 

 

آن قدیم ترها که

هنوز مریم بانوئی نبود

چاره هر دلتنگی

غیبت صغرائی بود  که پیش  می آمد به وفور

و این روزها که

شب شبه کوله بارم خستگی ام را

بانو و آلما

بر میدارند و به جایش عشق می پاشند به سر و رویم

به کدام بهانه میشود

نبود؟

باقی بقایتان

 

پاورقی

از دست این کی برد که همیشه با شیفت و تی ویرگول میزد و این روزها نمی زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 7:42  توسط عليرضا   | 

 

بانو

ممنونم از تمام محبت هايت، گذشت هايت و مهرباني هايت در تمام اين سالها، که اگر نبودي، شايد امروز، منهم نيودم.

امروز چهاردهم دي، خانواده ما وارد هشتمين سالش مي شود.و اين تداوم را مديون تو ايم. 

پسر گامبو و دختر شيطان اين خانواده هر چه دارند را مديون دختر درسخوانشانند.

جانم فدايت و باقي بقايت

پا ورقي

۱-براي من هر روز شادي بزرگي است که هستند و نيرو مي گيرم ازشان.

۲-پسر گامبو، منم و دختر شيطان آلما، دختر درسخوانمان هم که مريم بانوست و تمام اين القاب، هديه آلما خانوم جانمان است به خانواده.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:23  توسط عليرضا   | 

 

چند روزي ميشه که اين صفحه مطلب جديد رو باز مي کنم و چند خطي مي نويسم و هر چي رو که نوشتم پاک مي کنم وصفحه رو مي بندم و مي رم پي کارم مثل همون وقتائي که آلما مي گه: برو دنبال زندگيت، ميرم دنبال زندگيم. نمي دونم اصلن چرا بي خيال نمي شم اين نوشتنو، حداقلش اينه که ديگه عذاب وجداني تو کار نيست که : اي بابا چرا اينقدر بي کاري؟

البت کسي هم خدائيش کاري به کار ما نداره الا اين مريم بانوي عزيز که اونهم گهگداري زير لب يه چيزي در اين مورد مي گه و مي گذره.خود اين ننوشتنه يه جورائي ميشه سوهان روح و هي ميکشه به اعصاب ما.از يه طرف ديگه مي گم آخه بنويسم که چي بشه؟ از چي بنويسم که يه جورائي به تريج قباي کسي بر نخوره. کسي ناراحت نشه يه موقع و فکر کنه خداي نکرده ما قصد بر اندازي نرم و خشک و تر و نمي دونم چي و چي داريم.

چند وقتي هست که ديگه نوشتن آرومم نمي کنه که هيچ، حالمو بدتر هم مي کنه.حال بد هم که اينجا به وفور يافت ميشه، به قول بابام: تو هم به وقتي قاطي کردي که همه ديونه شدن.يه روزائي بود که بد حالي و دل درد( از هر دو نوعش، چه دل دردي که حاصل زياد خوردن بود و چاره اش گلاب به روتون برگشت مواد غذائي از اقصي نقاط بدن بوديا درد دل بالائي) واسه خودش کلاسي داشت و حالي ميداد. يه جورائي مثل اين ننه مرده ها مي گرفتي يه گوشه کز مي کردي و هي پشت هم دور و بريا مي اومدن و  و مي رفتن و تو دلشون مي گفتن: ببين چه دردي مي کشه و صداش در نمياد. حالا فرقي نمي کرد تو توي اون لحظه به چي فکر ميکردي، مهم اين بود که اونا در مورد تو چي فکر مي کردن.اونموقع ها ميشد درد دل پائيني رو هم جاي درد دل بالائي جا بزني.

اما امروز اگه همه اون حالتهائي رو که ميشد باهاش يکسال از دست دوروبريا راحت باشي رو تو يه لحظه به خودت بگيري و همش از تو چشمات بزنه بيرون هم چاره کار يه لحظه نيست.به قول آلما بايد بريم دنبال زندگيمون.

اين روزها اگه از فشار دل دردهاي دو گانه اسهال هم بگيري، چاره کار دو تا ديفنوکسيلاته که بايد با هم بندازي بالا.هر دو تا دردتو آروم مي کنه، نگران نباش، فقط امتحان کن.

باقي بقايتان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:30  توسط عليرضا   | 

 

پيشنهاد خوب براي پر کردن اوقات فراغت

اگر حوصله سينما و تاتر و موزه و گالري نقاشي وتلويزيون و خيابان گردي و پاساژ گردي و ولگردي و وب گردي و  مهماني و ... را نداريد، پيشنهاد من را جدي بگيريد.

يک عدد خودکار بيک را روي کي برد کامپيوترتان طوري قرار دهيد که داخل فضاي خالي بين ماشين حساب و کليدهاي چهار جهت قرار بگيرد.حالا کف دستتان را روي قسمت ماشين حساب بگيريد به طوريکه دستتان کليدها را لمس کند، حالا به آرامي و از راست به چپ دستتان را حرکت بدهيد و چرخش بدنه خودکار را زير دستتان حس کنيد، حالا دستتان را تند تر حرکت بدهيد، بله خودکار زير دستتان تند تر مي چرخد، تا اينجاي کار شق القر نکرده ايد(قصد ما هم البته شق القمر نبوده است)حالا همين کار را به قول فوتبالي ها تقه اي انجام بدهيد ، يعني با کف دستتان  طوري به خودکار تقه بزنيد که اول قسمت ماسين حساب را لمس کند و بعد قسمت چهار جهت را.تا اينجا هم کار مهمي نکرده ايد، اما اگر توانستيد اين کار را با سرعتي بيشتر انجام بدهيد و البته خودکار از روي صفحه کليد نيفتد، شق القمر تان شکل مي گيرد. اگر به رکورد ۱۱۲۵۶ بار رسيديد و هنوز خودکارتان روي صفحه کليد مانده است، مبروکتان باشد چون به رکورد من رسيده ايد.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:7  توسط عليرضا   | 

 

پائین روزنامه دیواری-یعنی اون گوشه پائین سمت چپ وقتی که می ایستید روبروش- نوشته بودم

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.

صبح از دفتر مدیر مدرسه خواستنم.راستش زیاد می رفتم اونجا هر روز هم به یک دلیل. یک روز برای دعوا با یک هم کلاسی یک روز برای خراب کردن بخاری نفتی یک روز به خاطر حاضر جوابی یک روز به خاطر کم محلی به سوال ناظم یک روز به دلیل تاخیر یک روز به دلیل دو ساعت نشستن جلوی در مدرسه- تا ساعت هفت بشه و در رو باز کنن یک روز به خاطر شکستن شیشه با توپ بسکتبال یک رو ز به خاطر شکستن شیشه اما اینبار با لگد یک روز به خاطر گل یا پوچ بازی کردن تو زنگ طولانی-یک ساعت و نیم بود به خدا-نماز یک روز به خاطر  یک روز به خاطر یک روز به خاطر...

اما اونروز رو می دونستم کاری نکردم همه دفعه های قبلیش رو می دونستم چرا باید برم اما اونروز رو

سابقه نداشت اول وقت برم دفتر چون به قول بچه ها همیشه یه دو ساعتی طول می کشید تا موتورم گرم بشه و از ریپ زدن بیام بیرون.

چشم بسته راه دفتر رو پیدا می کردم از جلوی سکوی آبخوری ۱۸ قدم که می رفتی سه تا پله بود بعدش ۶ قدم و می پیچیدی سمت راست روبروت دفتر بود اما باید شش قدم مورچه ای هم ور می داشتی حالا دستت رو که دراز می کردی می تونستی چند تا تقه به در بزنی و بعد صدای آقای مدیر که همیشه می گفت: ها چیه؟

بفرمائید آقای چوبکی.

شما با من کار داشتید؟

بله پسرم این جمله روی روزنامه دیواری رو شما نوشتی؟

آقا به خدا از قصد نبود همین جوری گفتم یه چیزی بنویسم به بچه ها هم گفته بودم.

پسرم تو که اینقدر قشنگ می نویسی چرا از این استعداد خدادایت استفاده نمی کنی من فکر می کنم تو می تونی یه نویسنده خوب بشی.

مطمئنن از استعدادم تو خط نمی گفت چون به قول بچه ها اگه یه مورچه رو می نداختی تو ظرف جوهر و بعد ولش می کردی رو کاغذ از من خوبتر می نوشت تازه این غیر از زاویه ۴۵ درجه ای بود که خط من با افق می ساخت.فکر کنم دلش به حالم سوخت که نذاشت بیشتر تو خماری بمونم چون گفت: اینهمه استعداد رو من تو این سی سال خدمتم ندیدم کسی داشته باشه البته اونموقع ها که تو مشهد معلم بودم یه شاگرد داشتم که اسمش مزینانی بود بهش می گفتن شریعتی اون یه خورده شبیه تو بود و یه چیزائی می نوشت بدک نبود اما به پای تو نمی رسید تو این جملت یه حس و حال عجیبی بود

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست.

 حالا راستشو بگو همینجوری خواستی یه چیزی بنویسی یا بهش فکر هم کرده بودی

 گفتم: آقا بعضی وقتا به ما الهام می شه همینجوری یه صداهائی می شنویم تازه فقط بعضیاشو یادمون می مونه.

آقای مدیر فکر کنم همون حالی رو داشت که نیوتن از کشف جاذبه زمین پیدا  کرده بود گفت: پسرم تو یه استعداد خاصی سعی کن بیشتر حواستو جمع کنی از دست نده این حالتو.

از اون روز به بعد من همیشه ساعت ۵  می رفتم تو بالکن خونمون آخه همون موقع ها بود که دختر همسایون بلند بلند شعر می خوتد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:6  توسط عليرضا   | 

 

 

حالا ديگر دو سالي ميشود که امير را نديده ام. خانه زاد بوديم با هم،امير، مجيد، من ، مجيد2 ،مهدي، وحيد و علي خاکي .چند سالي بود که با هم بوديم. در تیممان امير فوروارد بود و متخصص خراب کردن موقعيتهاي تک به گل،یعنی اگر می خواستید یک بازی را بدون دردسر ببازید فقط کافی بود امیر را بردارید.به راحتی خوردن یک راحت الحلقوم از بیست موقعیت تک به گل هر بیست تایش را میزد بیرون  و اگر روی فرم خوبی بود این شانس را داشتید که دو ضربه اش به تیر بخورد.

 بين همه امان امير عاشق رفتن بود ، و ما در بند محله امان و خاطرات و عشق ايران، چند سال دويد و دربه در شد براي رفتن از ايران و درست وقتي که از همه جا مانده بود و داشت بي خيال ميشد،يکدفعه همينطوري الکي يکي از دوستان خواهرش پيدايش شد با پيشنهاد يک کار، بعد همينجور الکي تر مدير عامل شرکت از ش خوشش آمد و سفارشش را به شريک تجاري ايتاليائي اش کرد و امير خان دو ماه بعد از آن آمد با يک ويزاي شش ماهه شين گن.چقدر خوش گذشته بود شب آخر رفتن امير، مدير عامل شرکتشان هم آمده بود، با بچه ها حلقه زده بوديم دورش و به هواي رقص کردي هر چه لگد دلمان خواسته بود نثارش کرده بوديم،خنديده بوديم و خنديده بود،مدير عاملشان را مي گويم.صبح قبل از پرواز همه آن چيزي را که خنديده بوديم گريه کرديم و او خنديده بود که خليد به خدا شما.امير خان پريد با ويزاي شين گني که از ايتاليا گرفته بود اما به آلمان و بعد از چند روز به اسپانيا و جزاير قناري(باز هم بگوئيد مو لاي درز کار اين اروپائي ها نمي رود)
امير پريدو تا دو سال نديديمش، خبرش را داشتيم، چند وقتي را در رستوران يکي از بستگان کار کرده بود و بعد که آبشان نرفته بود توي يک جوي ول کرده بود و رفته بود توي يک جزيره ديگر و به قول خودش عملگي کرده بود،خبر اين سختي ها را بعدن وقتي از آب و گل درآمدو برگشت به جزيره اصلي و کار تازه پيدا کرد، بهمان داد، سخت کار کرده بود از چهار بعد از ظهر تا چهار صبح، در يک رستوران و امير خان که تهران بلد نبود نيمرو درست کند و اگر اين خبط را مي کرد حداقل چند جاي دستش را مي سوزاند و تازه دست پختش را سگ همسایه هم نمی خورد، شد سر آشپز يک رستوران اسپانيائي که ديگر به لطف امير خان در منوي هفتگي اش کشک بادمجان ايراني را هم داشت خوشحالتر شديم وقتي شروع کرد به درس خواندن که هنوز هم مي خواند، يک شب تابستان آمد و يک ماه ماند،وقتي آمد که شکر آب بود بين دوستان و با دلخوري برگشت، همه تازه ازدواج کرده بوديم و مشکل داشتيم براي تطبيق زندگي متاهلي با زندگي مجردي قبليمان، همه امان سر در گم بوديم،تا آمديم خودمان را جمع کنيم يک ماه شدو امير رفت. سال بعد آمد ، حالا همه امان جمع بوديم و کنار هم ،چقدر خوشحال شدم وقتي همسرم امير را بوسيد وقت آمدنش و چقدر خوشحال تر، که وقت رفتنش گريه کرد، اين ديگر حال همه امان بود، خوشحال برگشت. ديگرجمع جور شده ،جائي براي خودش خريده و به قول ما شده آبجو فروش، چرخيده چرخ زندگي اش.
حالا ديگر دو سالي مي شود که نديدمش،قرار است براي عيد بيايد تهران، با يک دختر اسپانيش نامزد شده و روي دستمان مي ماند خوابي که برايش ديده بوديم.با بچه ها قرار گذاشته بودیم چند تا از این دختر های محل را که سرشان درد می کند برای آرتیست بازی تیر کنیم امیر خان را در فرودگاه و جلوی چشم پدر مادرش بدزدند و تحویل ما بدهند.نشد دیگر اما عیبی ندارد همينکه امير خان را مي بينيم،آنهم بعد از دو سال نعمتي است براي خودش.

 

 

اين پست را در هم زدن گاه به گاه وبلاگم پيدا کردم.چند وقتي است که دست و دلم نمي رود به نوشتن.آنچنان از چپ و راست مي بارد برايمان در اين مملکت گل و بلبل که حال و حوصله نوشتن که هيچ حس زندگي کردن هم باقي نمي گذارد و با همه اين احوالات چقدر خوب است که بانو و آلما خانوم جان و برادارنم برايم مانده اند تا در کنارشان هنوز هم عشق و علاقه را زندگي کنم.

اما

پست بالا را که خواندم حيفم آمد از اتفاقات بعديش برايتان ننويسم.هنوز بعد از سه سال امير نيامده و ما چشم به راه. شايد اين عيد بيايد.

امير با همان دختر خانم ازدواج کرده( البته هنوز بدون ثبت رسمي) و پسرش دو ماه پيش به دنيا آمده.آمدن يک آريوي ديگر به دنيا.

و من مطمئن که اين ديوانه که بعد از ۸ سال زندگي در خارج از ايران هنوز سر سوزني ايرانيتش را کسر نگذاشته مي تواند آريوئي ديگر تربيت کند.

به همين راحتي ايرانيتمان را صادر کرديم.

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:33  توسط عليرضا   | 

 

همیشه همینجوری بودم

اما خب سرطان نیست که خوب میشم دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:48  توسط عليرضا   | 

 

اینطرفها هنوز هیچ خبری نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:16  توسط عليرضا   | 

 

چقدر دور است این سفر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:38  توسط عليرضا   | 

 

زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت

مکان: زندان مرکزی آمل

قدمهای مجتبا، لرزان.چشمهای پدرش، گریان. مادرش طاقت نداشت، آمدن را.

شب قبل، زیر هشت، انفرادی.فهمیده بود که آخر خط است( کاش می شد مثل آخر خط های اتوبوس، پیاده شد و از ایستگاه آنطرف دوباره سوار شد، کاش میشد این اتوبوس، مسیر دور شهر داشت).طاقت دیدن التماس های پدر را نداشت و طاقت مردن را بیشتر.زیر بغل هایش را گرفته بودند، می رفت یا می بردندش؟فرقی نمی کرد.تا پایه و طناب، چند قدمی بیشتر نبود، اگر می بردندش، شاید این چند قدم بیشتر طول می کشید، ردیف ایستاده بودند، نماینده دادستان، قاضی، وکیل اش، ولی دم. رضایت، بی رضایت، تا قاتل داشم رو بالای دار نبینم، این جیگرم خنک نمیشه.چیزی نمانده بود به خنک شدنش.حرف آخر، حاجی بچه هام، پدری کن.

چرا زده بود؟ حالا دیگر نمی دانست. زبری طناب، زیر چانه.

زمان: یک شنبه دوازدهم فروردین ماه سال هفتاد و دو

مکان: روستای علی آباد از توابع محمود آباد

من و مجید و امیر کوزت عید را هوار شده بودیم خانه خاله مجید، یک خانه روستائی، آن سالها کیوی هنوز تازه بود، و ما، تازه جوان شده بودیم.مجتبا، پسر خاله کوچک مجید بود، و همسن و سال ما.زن هم داشت.عکس با مارها که تا چند سال سند شجاعت ما بود پیش بچه های محل را از او داشتیم، مارها را گرفته بود و کشته بود و داده بود دست ما، و ما شجاع ترین شجاع ها، با دست چپ مار مرده را گرفته بودیم نیم متر دورتر از خودمان که مبادا هفت جان باشند. سی سنگان و نور را با هم گشته بودیم.سیگارهای کش رفته از پدرش را هم، با هم کشیده بودیم.

زمان: بین سالهای هفتاد و دو تا هشتاد و چهار

مکان: همه جا، از نور و محمود آباد تا تهران و نارمک و هر کجا

من: مجید مجتبا چطوره؟

مجید: ولش کن، لات شده واسه خودش.گنده محله.

داد و بیداد و چاقو کشی شده بود خوراک روزانه اش.

مجید: مجتبا یکی رو کشته، سر جای پارک. یارو یکی از گنده لات های آمل بود. همه از دستش ذله.

و مجتبا محل را از دست دو عوضی نجات داده بود، خودش و یارو.

زمان: بین سالهای هشتاد و چهار تا هشتادو هفت

مکان: زندان آمل

خیلی زده بودن برای رضایت، این شش ماه آخر زن و همسر یارو رضایت داده بودند اما برادرش نه.چقدر سخت است جای دیگری بودن. رضایت به حرف آسان است.مجید سه بار اجرای حکم را به تاخیر انداخته بود، سر جمع، یک سال.اما دیگر راهی نبود، جز رضایت.

زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت

مکان: از انفرادی شب آخر تا پای چوبه دار

افتان و خیزان یعنی همین، یک قدم به جلو و خالی شدن زیر زانو، جوری که اگر زیر بازویت را نگرفته باشند، دراز به دراز افتادن را به راحتی معنی می کردی.لخ لخ دمپائی روی سنگفرش، چند قدم تا به حال رفته بودی، شمارش معکوس هم یعنی همین، شماره قدمهائی که به انتها می رسند.روی صندلی که می رسی، می رسی که نه می رسانندت، دیگر شماره قدمهائی که به انتها رسیده اند چه معنی دارد.آخرین نگاه، با خواهش و ترس و قدمهای مردی که تو برادرش را گرفته ای، انگار قدمهایش تازه به شمارش افتاده اند، محکم می آید، و صدایش: حالا دیگر خودت می دانی و خدایت.

هفت دقیقه جان کندن زیر طناب دار، به حرف آسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط عليرضا   | 

 

 مادر بزرگم نان مي پخت، تنوري داشت در حياط خانه اش و نان مي پخت، چقدر هم خوشمزه بود، خودش مي گفت: نان خلفا( به ضم خ). هميشه اول تنورش را گرم مي کرد، گرم هم شايد نه، داغ. و در جواب من که چرا اينهمه اصرار بر داغ بودن تنور دارد، مي گفت: تنور که داغ نباشد، نان را نگه نمي دارد.

سالهاست که مادر بزرگم ديگر نان نمي پزد، تنورش ديگر داغ نيست، داغ هم نمي شود انگار، تنور بي هيمه داغ نمي شود.

پس فردا تنور داغ مي خواهند، من هيمه اين تنور نخواهم بود،

شما چه طور؟

باقي بقايتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:18  توسط عليرضا   | 

 

این سلام بالا بدجور بوی شرمندگی میده. ادامه اش ندم بهتره، تو خود حدیث مفصل بخوان از این ...

اما بعد

من می فهمم جبر یعنی چه.رنگش را ، بویش را، جنسش را ، همه را آموخته شده ام. و می دانم که شما هم. جبر محیط را می شناسم، خوب هم می شناسم، از بدو تولد کانالیزه شدن را هم بلدم( که این برای هر فرهنگ و هر قوم و هر نزاد و هر ... ، رنگ و بوی خودش را دارد، اما کانالیزه شدنش همه جا به یک صورت انجام می شود، حالا گیرم کمی کم و زیاد، چه توفیری دارد؟)خانواده بعد دوستان قبل از مدرسه، بعد تر مدرسه، بعد بعد تر، دوستان بیرون از مدرسه، بعد تر بعد دانشگاه و جامعه و ... و ... و ...

همه جا جبر خودش را به زمخت ترین و گل درشت ترین حالتهای ممکن هوار می کند روی سرمان، چپ می پیچی، جبر. راست بپیچی، جبر. بنشینی جبر، بلند شوی جبر، حتی حالتهای نشستن و بلند شدنت هم جبری است، جبری بر پایه آموزش هائی که دیده ای، اصلن خود این آموزش دیدن هایت هم جبری است، مهربانی کردن را هم به جبر می آموزی و تنفر را هم، عاشقی؟ اینهم نشانی از جبر دارد، عاشق چه کسی می شوی؟ در این هم جبری نهفته است.سحر خیزی؟ به جبر آموخته شده ای، تنبلی؟ صادقی؟ ریا کاری؟ خار خاسک داری؟ بیماری ارثی داری؟ صبحانه نان و پنیر یا کره و مربا؟ چای یا قهوه؟ کدام رنگ را دوست داری؟ ورزشکاری؟اهل بخیه ای؟ عمل داری؟ در کادر جبرها گیر می کنی، خودت را به چپ و راست می زنی، جبر. قصر در رفتن ممکن نیست، چرا؟ جبر.

این روانشناسان امروزی هم که دلشان خوش است، شخصیت هر انسان بین دو تا پنج سالگی و در خانواده شکل می گیرد. خب بگیرد، از همان بچه گی جبر آوار است روی سرمان.بشین، پاشو، دست نزن، بخور، نخور، برو ، نرو، بترس. یزرگتر که می شوی، جبر های تازه و نو، مثل این ویروسها و میکروبها دائمن هم در حال جهشند، اگر جهش هم نیابند، باز هم مفری نیست و ما گرفتارش خواهیم بود.حوصله ادامه دادنش را هم ندارم، میدانم که این بی حوصلگی هم از جائی در شخصیت من وارد شده و برایش آموزش دیده ام. دلتان خون است ؟ می دانم و این هم جبری است، جبر در جبر و راه فرارش؟ یک جبر جدید، جدید نه به معنای نو، جبرهای ما نو نیستند، اما برای آنکه گرفتارش می شود، شاید تازه باشد.

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط عليرضا   | 

 

© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد .