اینطرفها هنوز هیچ خبری نیست.
|
|
||
|
|
|
|
|
صفحه نخست
خرداد 1387 آرشیو موضوعیداستان کوتاهماترک پیوندهاآلما خانوم جانخرمگس خاتون خوابگرد هفتان منيرو رواني پور وب نوشت ناز خاتون شبنم طلوعي نيک آهنگ کوثر کتابلاگ شيرين عبادي انتشارات ققنوس بنياد گلشيري مکتوب سيد مصطفي تاج زاده مسعود بهنود بهار آناهيتا فرجام رستاخيز خيال عينالي روزگار سياه لي لي حوضک منطقه امن شراگيم آينده کامران نجف زاده شيون فومني کانون زنان ساز خاموش شهروند امروز قصه هاي عامه پسند مازيار بانوي مهر افاضات مي فرمايند . |
اینطرفها هنوز هیچ خبری نیست. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:16  توسط عليرضا
|
زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت مکان: زندان مرکزی آمل قدمهای مجتبا، لرزان.چشمهای پدرش، گریان. مادرش طاقت نداشت، آمدن را. شب قبل، زیر هشت، انفرادی.فهمیده بود که آخر خط است( کاش می شد مثل آخر خط های اتوبوس، پیاده شد و از ایستگاه آنطرف دوباره سوار شد، کاش میشد این اتوبوس، مسیر دور شهر داشت).طاقت دیدن التماس های پدر را نداشت و طاقت مردن را بیشتر.زیر بغل هایش را گرفته بودند، می رفت یا می بردندش؟فرقی نمی کرد.تا پایه و طناب، چند قدمی بیشتر نبود، اگر می بردندش، شاید این چند قدم بیشتر طول می کشید، ردیف ایستاده بودند، نماینده دادستان، قاضی، وکیل اش، ولی دم. رضایت، بی رضایت، تا قاتل داشم رو بالای دار نبینم، این جیگرم خنک نمیشه.چیزی نمانده بود به خنک شدنش.حرف آخر، حاجی بچه هام، پدری کن. چرا زده بود؟ حالا دیگر نمی دانست. زبری طناب، زیر چانه. زمان: یک شنبه دوازدهم فروردین ماه سال هفتاد و دو مکان: روستای علی آباد از توابع محمود آباد من و مجید و امیر کوزت عید را هوار شده بودیم خانه خاله مجید، یک خانه روستائی، آن سالها کیوی هنوز تازه بود، و ما، تازه جوان شده بودیم.مجتبا، پسر خاله کوچک مجید بود، و همسن و سال ما.زن هم داشت.عکس با مارها که تا چند سال سند شجاعت ما بود پیش بچه های محل را از او داشتیم، مارها را گرفته بود و کشته بود و داده بود دست ما، و ما شجاع ترین شجاع ها، با دست چپ مار مرده را گرفته بودیم نیم متر دورتر از خودمان که مبادا هفت جان باشند. سی سنگان و نور را با هم گشته بودیم.سیگارهای کش رفته از پدرش را هم، با هم کشیده بودیم. زمان: بین سالهای هفتاد و دو تا هشتاد و چهار مکان: همه جا، از نور و محمود آباد تا تهران و نارمک و هر کجا من: مجید مجتبا چطوره؟ مجید: ولش کن، لات شده واسه خودش.گنده محله. داد و بیداد و چاقو کشی شده بود خوراک روزانه اش. مجید: مجتبا یکی رو کشته، سر جای پارک. یارو یکی از گنده لات های آمل بود. همه از دستش ذله. و مجتبا محل را از دست دو عوضی نجات داده بود، خودش و یارو. زمان: بین سالهای هشتاد و چهار تا هشتادو هفت مکان: زندان آمل خیلی زده بودن برای رضایت، این شش ماه آخر زن و همسر یارو رضایت داده بودند اما برادرش نه.چقدر سخت است جای دیگری بودن. رضایت به حرف آسان است.مجید سه بار اجرای حکم را به تاخیر انداخته بود، سر جمع، یک سال.اما دیگر راهی نبود، جز رضایت. زمان: یک شنبه هشتم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هفت مکان: از انفرادی شب آخر تا پای چوبه دار افتان و خیزان یعنی همین، یک قدم به جلو و خالی شدن زیر زانو، جوری که اگر زیر بازویت را نگرفته باشند، دراز به دراز افتادن را به راحتی معنی می کردی.لخ لخ دمپائی روی سنگفرش، چند قدم تا به حال رفته بودی، شمارش معکوس هم یعنی همین، شماره قدمهائی که به انتها می رسند.روی صندلی که می رسی، می رسی که نه می رسانندت، دیگر شماره قدمهائی که به انتها رسیده اند چه معنی دارد.آخرین نگاه، با خواهش و ترس و قدمهای مردی که تو برادرش را گرفته ای، انگار قدمهایش تازه به شمارش افتاده اند، محکم می آید، و صدایش: حالا دیگر خودت می دانی و خدایت. هفت دقیقه جان کندن زیر طناب دار، به حرف آسان است. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط عليرضا
|
مادر بزرگم نان مي پخت، تنوري داشت در حياط خانه اش و نان مي پخت، چقدر هم خوشمزه بود، خودش مي گفت: نان خلفا( به ضم خ). هميشه اول تنورش را گرم مي کرد، گرم هم شايد نه، داغ. و در جواب من که چرا اينهمه اصرار بر داغ بودن تنور دارد، مي گفت: تنور که داغ نباشد، نان را نگه نمي دارد. سالهاست که مادر بزرگم ديگر نان نمي پزد، تنورش ديگر داغ نيست، داغ هم نمي شود انگار، تنور بي هيمه داغ نمي شود. پس فردا تنور داغ مي خواهند، من هيمه اين تنور نخواهم بود، شما چه طور؟ باقي بقايتان + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:18  توسط عليرضا
|
این سلام بالا بدجور بوی شرمندگی میده. ادامه اش ندم بهتره، تو خود حدیث مفصل بخوان از این ... اما بعد من می فهمم جبر یعنی چه.رنگش را ، بویش را، جنسش را ، همه را آموخته شده ام. و می دانم که شما هم. جبر محیط را می شناسم، خوب هم می شناسم، از بدو تولد کانالیزه شدن را هم بلدم( که این برای هر فرهنگ و هر قوم و هر نزاد و هر ... ، رنگ و بوی خودش را دارد، اما کانالیزه شدنش همه جا به یک صورت انجام می شود، حالا گیرم کمی کم و زیاد، چه توفیری دارد؟)خانواده بعد دوستان قبل از مدرسه، بعد تر مدرسه، بعد بعد تر، دوستان بیرون از مدرسه، بعد تر بعد دانشگاه و جامعه و ... و ... و ... همه جا جبر خودش را به زمخت ترین و گل درشت ترین حالتهای ممکن هوار می کند روی سرمان، چپ می پیچی، جبر. راست بپیچی، جبر. بنشینی جبر، بلند شوی جبر، حتی حالتهای نشستن و بلند شدنت هم جبری است، جبری بر پایه آموزش هائی که دیده ای، اصلن خود این آموزش دیدن هایت هم جبری است، مهربانی کردن را هم به جبر می آموزی و تنفر را هم، عاشقی؟ اینهم نشانی از جبر دارد، عاشق چه کسی می شوی؟ در این هم جبری نهفته است.سحر خیزی؟ به جبر آموخته شده ای، تنبلی؟ صادقی؟ ریا کاری؟ خار خاسک داری؟ بیماری ارثی داری؟ صبحانه نان و پنیر یا کره و مربا؟ چای یا قهوه؟ کدام رنگ را دوست داری؟ ورزشکاری؟اهل بخیه ای؟ عمل داری؟ در کادر جبرها گیر می کنی، خودت را به چپ و راست می زنی، جبر. قصر در رفتن ممکن نیست، چرا؟ جبر. این روانشناسان امروزی هم که دلشان خوش است، شخصیت هر انسان بین دو تا پنج سالگی و در خانواده شکل می گیرد. خب بگیرد، از همان بچه گی جبر آوار است روی سرمان.بشین، پاشو، دست نزن، بخور، نخور، برو ، نرو، بترس. یزرگتر که می شوی، جبر های تازه و نو، مثل این ویروسها و میکروبها دائمن هم در حال جهشند، اگر جهش هم نیابند، باز هم مفری نیست و ما گرفتارش خواهیم بود.حوصله ادامه دادنش را هم ندارم، میدانم که این بی حوصلگی هم از جائی در شخصیت من وارد شده و برایش آموزش دیده ام. دلتان خون است ؟ می دانم و این هم جبری است، جبر در جبر و راه فرارش؟ یک جبر جدید، جدید نه به معنای نو، جبرهای ما نو نیستند، اما برای آنکه گرفتارش می شود، شاید تازه باشد. باقی بقایتان + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط عليرضا
|
اينکه بخواهي حرف بزني و نتوني با اينکه نخواهي حرف بزني، اما بتوني چه فرقي داره؟ باقي بقايتان + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:43  توسط عليرضا
|
من نمی دانم جای شکرش کجاست، وقتی نیم نفسی گاه و بیگاه می آید و هر وقت دلتنگی اش بیاید نمی آید و باید به زور بالا آوردش. شما می دانید؟ باقی بقایتان + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط عليرضا
|
وسط این برف فقط راه رفتن می چسبد و بس پس پیشنهاد مریم بانو را بر سر چشم گذاشتم و همراهش شدم .دوستان میدانند که ما اینجور مواقع مشکل کوچکی داریم آلما خانوم جان نام. چاره اش را در این دیدیم که به جای راه رفتن در زیر برف به جایی برویم که برف را دیده توانیم. آخر برف ساعت یازده شب و آنهم در حالیکه آلمایمان در خواب ناز به سر برده و ما دو تن ذوق زده برف راه دیگری در پیش پایمان نگذاشت جز اینکه از خانه راه به بالکن بریم و با حسرت به مردمانی بنگریم که زیر برف قدم زنان بودند و گاه هم دوان. این فین فین بینی هم حاصل همین یکساعت است که در بالکن نشسته بودیم. تو که آمدیم نوک دماغمان سرخ بود همچون لپ آن دخترکان دبستانی که در تبریز دیده بودم. آلبالو خشکه های بانو هم که جای خود فقط شستنشان را فراموش کرده بود که با رفع این ایراد ازشان دیگر خوردنمان نیامدو بازگشتیم. آی که این سیگار کشیدن در حالی که دیگران زیر برفند و تو فقط نگاه حسرت بارت به دنبالشان است هم حالی نمی دهد. سرویسمان هم که به راه بود با یکی یک لیوان نسکافه رفتیم و و ادامه تی تاب و چای و آلبالو ها را هم که گفته بودم. فلسفه در کردنمان هم آمده بود شدید. فقط زیر برف میشود لذت زیر برف بودن را درک کرد و گرنه چه حاصل که در اطاق گرم باشی و برف را از پشت پنجره به نظاره بنشینی. بماند که آنانی هم که از پشت پنجره به برف می نگرند به خریت ما می خندند که دیوانه ها را ببین: انگار عروسی ننه بزرگشان است. می خواهم داد بزنم که بله وقتی برف می آید: انگار کنید عروسی ننه جانمان است آنهم با یک شوهر پولدار. از پدر کلانمان که خیری ندیدیم.اینجا روی بالکن ما فرودگاه مهر آباد را رصد می شود کردن. و امشب چه زیبا بود وقتی در یکساعت نشستن ما بر بالکن هیچ هواپیمایی بر زمین سلام نکرد. و ما ترسان که در این سیاهی که برف سفید گذاشتن نمی تواند کرد دیدن را هواپیمایی راه فرود را بر بالکن ما نگیرد؟ زبان این پست را بر بزرگی خودتان تاب بیاورید که این روزها کتاب از یاد رفتن دوست عزیز افغانی ام محمد حسین محمدی را در دستهایم دارم. باقی بقایتان + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:36  توسط عليرضا
|
چه حالی بهتون دست میده اگه وقتی فکر می کنید شبیه رابرت دو نیرو هستید، یکی پیدا بشه و بهتون بگه: ببخشید شما این بازیگره چی بود اسمش، تک زبونمه ها، بابا همین که تو این سریال چهارخونه است دیگه. میتونید بگید: نه من جواد رضویان نیستم. حالا اگه اون مشتاق تلویزیون شما رو با مامان شکوه اشتباه گرفته باشه چی؟ حتمن می گید: بابا یارو گیج می زدا، من کجام شبیه شکوهه؟ خیلی مطمئن نباشید، به جای یارو یه خورده هم به خودتون شک کنید.
البته برای من که تا به حال همچین اتفاقی نیفتاده، بابا عزیزان فیلم ساز این دور و برها، یه نقش کوتاه هم به من بدید، آرزو به دل از دنیا میرما، نقش اون دیواره رو هم بازی می کنم، اصلن هر چی بود دیگه، طلب بابامون که نیست، لطف شماست، هر چی بیشتر بهتر، طول زمان دیده شدنمون هر چی بیشتر باشه بهتره، عرض نقش و بی خیال، طولشو بچسب، راستی بچه کف بازارم، سرمم تو حساب کتابه، حق شمام می رسه، معروف بشم از همون اولین مصاحبه میگم شما منو کشف کردید، البته می دونم بی مایه فطیره، اونم هستم، یه دو تا کار بهم بدید، همون احساس رابرت دو نیرو یی بهم دست میده خفن انگیز ناک. ببین قول می دم حال اون یارو رو هم که بهم گفت مامان شکوه نگیرم. باقی بقایتان + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:46  توسط عليرضا
|
فریاد زیر آب داریوش را که شنیده اید، تا چند وقت دیگر قرار است ورژن علیرضایش هم در بیاید. قل قلش را به دل نگیرید، به سمفونی زیبایش گوش بدهید. یک مرد پیدا شود( از جماعت رجال و نسوان) و به من بگوید، نان و آبت کم بود یا کاه و جو ات زیاد شده بود که خودت را در آتش انداختی؟ این سر پیری و درس خواندن هم برای خودش عالمی دارد. باقی بقایتان + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:16  توسط عليرضا
|
میدانم که رسم نیست همینجوری یکی برود، بی خبر. میدانم که دلواسی یعنی چه. میدانم می دانم میدانم. اما چه کنم که غیبت صغرا و کبرا شده جزء تفکیک ناپذیر زندگی ام. همیشه وقتی مشکلات کوچک و بزرگ به سراغم آمده اند، چاروقم را پا کرده ام و زده ام به دلشان، حالا چرا فقط چاروقم را پا کرده ام خودش داستان دارد که بماند، در آن زمان که درگیرم، گذر زمان را کم درک می کنم، شاید هم خودم را می زنم به نفهمی، میدانید راستش چیست؟ نمی خواهم دردم را هوار کنم روی سر دیگری، حالا این دیگری می خواهد مریم بانو باشد که از هر نظر دیگری نیست، خواه هر کس و نا کس دیگر، بدبختانه آموخته شده ام که دردم مال خودم است و شادیم مال همه، معذرت خواستن را بلدم، خوب هم بلدم. معذرت می خواهم از این بدون خبر رفتن، اما قول نمی دهم که بار دیگر نروم، شرمنده. باقی بقایتان + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:50  توسط عليرضا
|
من نمی دانم چرا باید ته دلم اینجوری غنج بزند، وقتی که شهیدی فر برنامه مردم ایران سلام، حقوق اولیه فرهنگی ام را با یک نماینده مجلس در میان می گذارد. اینکه وضعیت بودجه فرهنگی امان اسفناک است، اینکه چند صدایی در حوزه فرهنگ دولتی سردرگم که نه، بی سر و سامانمان می کند. یادعلی امان طعم دوری می کشد و زجر زندان، و بعضی دیگر رنج نگفتن و ننوشتن و نخواندن( که خود دردی است گاهی الیم تر از زجری که زندان می دهد). دیده ام که ارشاد کتاب یکی از دوستانم را به خاطر تکرار دوباره کلمه ،گه، و چند ایراد دیگر از همین دست رد کرده است، نشر پنجره و نیلوفر و ثالث و ... هم که غیر خودی اند. درد اصلی اینجاست که در بین اینطرفی ها هم، خود سانسوری رواج یافته و بیداد می کند. سال ۸۴ این داستان مریم بانو جزو کاندید های دریافت جایزه صادق هدایت بود، اما جایزه رفت طرف دیگری. دلیلش را شما بخوانید و به من هم بگویید. مصداق ها بسیارند و حوصله نمانده، شاید وقتی دیگر. باقی بقایتان + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:32  توسط عليرضا
|
سلام این پست باید با سلام آغاز می شد. نبودن این چند وقته ام شاید دلایل بسیار زیادی داشته باشد اما این مشکل من است و شما حق دارید از دستم ناراحت باشید. من حق را تمام و کمال به شما می دهم. این از این اما بعدش باور بفرمائید نبودن کنار شما دوستان عزیز برای من خود، عذابی الیم است. این روزها ، به قول بانو: درس، بچه، کار، زندگی، دوستان واقعی و مجازی( البته فقط دنیا های دوستانم واقعی و مجازی است، هر دو گروه برای من واقعی و دوست داشتنی اند)، همه و همه دست به دست هم داده اند تا من بدقول ترین آدم دنیا باشم( این روزها را می گویم) راست می گوید این آناهیتا خانم، کسی که نمی نویسد، تعویض قالبش برای چیست؟ راستش می خواستم یک عکس روی وبلاگم بگذارم، قالبم راه نمی داد، قالب را که عوض کردم، دیدم، این یکی هم راه نمی دهد. ( عکس خودم بود، میزان خود شیفتگی ام را در این روزها می بینید؟) این روزها اتفاقات زیادی افتاده که هر کدامش یک پست می شود، خدایا برسان یک وقت آزاد، نمی رسانی، این ADSL شرکت را وصل کن. از همه دوستان عزیز عذر تقصیر دارم، همین روزها بر می گردم. با تشکر از برادر عزیزم حامد که زحمت ارسال این پست را کشیده است. باقی بقایتان + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:19  توسط عليرضا
|
پدر این بی اینتر نتی به خاطر جابجائی بسوزد، از تمام دوستان عزیز که در مدت غیبت صغرای اینجانب فراموشم نکرده اند ممنونم. امیدم پیوند این صغرا به کبرای عظیمی است، اما می ترسم به جرم همجنس بازی(صغرا و کبرا را می گویم)بگیرندشان و ما بشویم باعث و بانی بدبختی این صغرا و کبرای بدبخت به زمین گرم خورده. می دانید که ما در ایران همجنس باز نداریم، حتا هم جنس خواه هم نداریم، اصلن هم جنس نداریم، هر چه هست اینجا بدجنس است و جنس خراب است و ... . به این آلما خانوم جانمان هم که می گوییم : کی جنسش خرابه؟ یکی در میان می گوید بابا. آن یکی در میانش را هم می گوید: آلما. آش شوری است، دخترک ما هم می داند جنس های خراب اینجا بیشتر پیدا می شود. اما بعد جناب رحمان طلب: هنوز میلم را باز نکرده ام، اما اینکار را می کنم و حتمن مزاحمتان می شوم. حسین پور ستار عزیز: در به در آپارتمانم، اما مثل اینکه دارد فرجی می شود، اگر کیفیت داشت خبرتان می کنم. دیگر اینکه باقی بقایتان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:18  توسط عليرضا
|
داربی شهر آوردی که هاشمی نسب و انصاریان نداشته باشد، به درد شما می خورد؟ حتمن می خورد، یک بار هم که شده در عمرتان یک بازی زیبا ببینید، چشم دیدنش را ندارید؟ نداشته باشید، فکر می کنید چه اتفاقی می افتد، یک شهر آورد بدون به منصه رساندن خوار و مادر را آرزوست. حالا خوار و مادر هم داشت، داشته باشد، حداقل آنجاهای رکیکش را آهسته زیر گوش همدیگر زمزمه کنید، اینجا خوار و مادر مردم رد می شوند...( سه نقطه را به میل خودتان پر کنید، فقط خواهشن رکیک باشد.) دیگر اینکه یک طرف قطبی است و طرف دیگر حجازی. جالبه نه، یکی لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی دارد و فارسی را با حال می گپد و دیگری ، اینجا به دنیا آمده و فارسی را دست و پا شکسته گویش می کند. بعدن هم اینکه، راستی این شهر آورد داربی، پروین هم ندارد، فریبا هم ندارد، اما چقدر جای مجتبی محرمی خالیست که کیسه کش ها را به پستوی حمام عمومی های محل حواله دهد و البته پای حرفش هم تا به آخر بایستد. بعد بعدن هم اینکه، جای امیر قلعه نوئی هم خالیست، میدانید که، امیر خان آخرین زمین خورده مجتبا بود، دمش گرم، هوک چپ و راست و آپارکاد و راست مستقیم های مجتبا را در زمین فوتبال هیچ کس تکرار نکرد.( باورتان نمی شود از پارک جی سونگ کره ای بپرسید که شکستگی سرش را در بازی مقابل ایران، مدیون او و همکاری صمیمانه احمد رضا عابد زاده بود.همان بازی که با گل سیروس خدابیامرز به نفع ایران تمام شد). خدایا این ستاره های بزرگ دنیای فوتبالمان را از ما نگیر، تحصیلاتشان منو کشته، بعید می دانم سطح مجموع تحصیلات بیست و هشت بازیکن فوتبال در هر بازی( با احتسای سه نفر ذخیره برای هر تیم) با ارفاق به دیپلم ردی برسد. اما ادب و متانتشان منو کشته، این یکی رو دیگه جدی میگم به جون عزیز خودشون. کیسه کشا خفه شن( لیدر های طرفدار لنگی ها) لنگی برو گمشو( ایضن لیدر های کیسه کش) لطفن در هنگام تماشای بازی صدای گیرندهایتان را ببندید، نمی بندید؟ حداقل از هد فون استفاده کنید، شاید اینطوری باعث بد آموزی فرزندان خردسالتان نشوید. از تکان های بی مورد و با مورد در هنگام زدن و یا خوردن گل خود داری فرمائید، سکته هم نزنید که خرتر از شما ها در صف بستری اورژانس ها منتظر نوبت بستری اند. فیلم دارم، یانگوم در بانوی انتقام، سر بازی می بینم حالی میده. این خط بالا را مریم بانو می داند که صداقتش به سمت منفی بی نهایت میل می کند. بازی را می بینیم و عربده می کشیم و حرکات موزون از خودمان در می کنیم، تا چشم کیسه کش ها در بیاید، امسال، سال ماست. شلوارتان را پرچم می کنیم. باقی بقایتان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:3  توسط عليرضا
|
اونقدر خسته ام که دلم می خواد برم تو این کوههای شمرون مثل حضرت نوح هفتصد سال بخوابم. از افاضات یک دوست + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:37  توسط عليرضا
|
اردک ماهی با سس شکلات، + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:52  توسط عليرضا
|
هنوز لجتون در نیومده؟ عیبی نداره من صبرم زیاده. + نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 6:37  توسط عليرضا
|
سه صفحه A4 برایتان نوشته بودم و آسمون ریسمون بافته بودم که من چه بودم و چه بودم و چقدر سر به راه و درس خوان بودم و چقدر آقا و گل پسر تا آخرش برایتان بگویم، امسال فن آوری اطلاعات و ارتباطات (IT) قبول شده ام، دیدم آنهمه چرت و پرت را برایتان نوشته ام تا شما یک موقعی خدای نکرده فکر نکنید دارم از خودم تعریف می کنم، آخر می دانید، ریا نباشد من بسیار آدم خوبی هستم، مادر و مادر بزرگ و عمه ام همیشه این را با تاکید می گویند، این مریم بانو هم خیلی وقتها لی لی به لالایمان می گذارد و ما هم یک جورهائی هول برمان داشته و باورمان شده دیگر. + نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:23  توسط عليرضا
|
|
|
|
© کلیه حقوق این وبلاگ (طراحی و ....) متعلق به وبلاگ سوتک دات بلاگفا دات کام می باشد . |
||